نخستین نماز ابوذر
.........................
و بت !
این چیست ؟
شبی که قبیله برای زیارت " منات " - بت غفار - رفته بود و شور و شعف و جوش و خروش دعا و پرستش و نذر و نیاز و التماس باران ، برای نجات از قحطی و خشکسالی که غفار را به مرگ تهدید می کرد
وی
در عمق یقینش
شعله ی مقدس شکی را احساس می کرد
واین شعله ی خرد را به نسیم اندیشه ها و تأمل های عمیق و پیوسته اش ، برافروخته تر می ساخت
تا در سکوت اسرار آمیزی که پس از خفتن قبیله در پیرامون " منات " ، بر صحرا و شب و آسمان خیمه زد
آهسته برخاست
سنگی برگرفت
با تردید و نوسانی میان شک و یقین پیش رفت
لحظاتی در چشمهای معبود زمان خویش خیره ماند
جز دو چشم بی نگاه ، هیچ نیافت
سنگ را با تمام خشم نفرتش ، بر این معبودی که جهل و جور تراشیده بودند ، زد
صدای خوردن سنگی بر سنگی ...
و دیگر هیچ !
باز گشت
در نجاتی به سوی مطلق
رهایی ناگهانی از زنجیر ها و قید و بند ها که گویی قرن ها بر جانش بسته بودند
ناگهان احساس کرد که گویی از یک چاه عمیق و غار تنگ و تاریکی که از آغاز خلقت در آن زندانی بوده است ، تنها و مجهول ، به در آمده است
به صحرا نگریست ، پهنه ای بی کرانه
به افق ها ، دور و گسترده
و آسمان !
پر شکوه ، زیبا ، عمیق و اسرار آمیز ...
گویی برای نخستین بار است که اینها را می بیند و می تواند ببیند
از ایمان و یقین به رهایی رسیده بود و به خلأ !
و اکنون اندک اندک به مرز تازه ای از ایمان و یقین ، اما روشن ! ... آنچه خود انتخاب می کند !
در زیر باران اندیشه که دمادم تند تر می شد و تند تر
احساس می کرد که در کویر تاریک و خشک و عطشناک درونش ، چشمه هایی سر باز می کنند
اینک !
" صدای پای آب "
و هر لحظه تند تر و تند تر
و بالا می آید و بالا تر
تمامی درونش را فرا می گیرد
از آن پر می شود
در التهاب دردناک و شوق انگیز یک تولد
تنها ! بر روی زمین
سایه ای تنها در کویر
در شب
در زیر آسمان سخنگوی بادیه
تمامی وجودش ، خطاب به " او " !
ناگهان به خاک افتاد !
سر به سجده !
بر زمین !
و صدای باز شدنِ بی تابِ عقده های کهن !
گریه !
و این ، نخستین نماز ابوذر بود
(( یک بار دیگر ، ابوذر : شهید دکتر علی شریعتی ))
وای اگر گریه نبود ...
عقل ... کوزه ... و ...
دوست عزیزم
سلام
از اینکه اینقدر دیر پست جدید رو مینویسم شرمنده م .
حقیقتش رو بخوای این روز ها اصلا حال خوشی ندارم و دقیقترش اینه که بگم
حال بدی دارم . مد تی بود که توی وبلاگ گفتمان ما به دوستان قول داده بودم
تعریف خودم از عشق رو ( که موضوع بحث اونجا س ) براشون بنویسم اما به
علت همین آشفتگی افکار و ناخوشی احوالاتم به تاخیر افتاده بود و اگه تاکید چندباره ی
دوست عزیزم یکتا خانم نبود شاید اصلا چیزی نمی نوشتم .
تا اینکه بالاخره چند دقیقه پیش تونستم به قولم عمل کنم . با خودم فکر کردم شاید
بهتر باشه همون رو اینجا هم بنویسم تا از راهنمایی های شما بهره مند بشم .
..................................................
بعضی واژه ها وجود دارن که اهل منطق بهش میگن " مشترک لفظی " . یعنی یک کلمه ی واحد برای بیان چند مفهوم مختلف به کار میره . مثل واژه ی " شیر " که هم بر مایع نوشیدنی اطلاق میشه و هم بر حیوان درنده و هم بر وسیله ای برای قطع و وصل جریان آب . وقتی گوینده از لفظ مشترکی مثل شیر استفاده میکنه باید مفهوم مورد نظرش رو هم برای شنونده روشن کنه و گرنه سوء تفاهم پیش میاد .
در حقیقت واژه ی عشق هم در جامعه ی ما دچار همین مشکل شده . و افراد مختلف برداشت های متفاوت و گاهی متناقض از این واژه دارن و همه ی اونها مفاهیم کاملا متفاوت رو با یک واژه ی واحد ( عشق ) بیان می کنن .
تصور میکنم اگه دوستان عزیزم در نظراتشون منظور خودشون از عشق رو روشن میکردن این رد و تایید ها هم صورت دیگه ای به خودش میگرفت !و چه بسا جا به جا ميشدن !
من امیدوارم بتونم ( به اختصلر ) هم منظورم از عشق و هم نظرم رو درباره ش بیان کنم
سعی میکنم خیلی مختصر عرض کنم چرا که فضا محدوده و بضاعت و درک من از عشق هم محدودتر !!!
انسان فطرتا میل به دونستن داره و تلاش میکنه نسبت به پدیده ها آگاهی و شناخت پیدا کنه البته این شناخت ممکنه ناقص و یا حتی نادرست باشه اما به هر حال همین شناخته که موجب دفع یا جذب انسان به یک پدیده میشه .
یک پدیده ی مجهول هیچوقت برای انسان جذاب نیست ( جذابیت کشف مجهول رو با جذابیت خود مجهول اشتباه نگیر !) . افراد جامعه به نوعی جزء مجهولات هستن که ما از راههای مختلف نسبت به اونها علم و شناخت پیدا میکنیم .و این شناخت از " دیدن " شروع میشه که سطحی ترین نوع آگاهی رو به ما میده و منجر به سطحی ترین نوع جاذبه میشه . حتما خود شما هم موارد زیادی رو سراغ دارید که شخصی صرفا با دیدن شخص دیگه به شدت به او جذب شده و به او دل بسته .
" کشش و جذابیت " معلول اطلاعات و شناختیه که ما از ( مثلا چهره یا اخلاق یا اعتقادات و یا ... ) اون شخص پیدا کردیم . به عبارت دیگه : " جذابیت " معلوله و " شناخت و معرفت " علت هستن " !!! این شناخت ممکنه از یک برخورد و آشنایی ساده شروع بشه اما به مرور زمان اطلاعات زیادی از زوایای دیگر وجودی اون شخص ( زن یا مرد ) پیدا کنیم .که هرچه این معرفت ! صحیح تر و کاملتر باشه جذبه هم حقیقی تر و بیشتر میشه و ما رو از مرحله ی میل به دوست داشتن و وابسته شدن و ... و نهایتا به عشق میرسونه .
در حقیقت " عشق " زمانی ایجاد میشه که ما معرفت کاملی از شخص مورد نظر داریم و به تبع معرفت ! جذابیت هم بیشتر شده تا حدی که عاشق خودش رو وقف معشوق میکنه .
بنابراین " عشق " مرحله ای کاملتر و بالاتر از دوست داشتنه !
در این مرحله عاشق به چیزی غیر از رضای معشوق فکر نمی کنه و حاضره هر سختی و بلایی رو بخاطر معشوقش تحمل کنه ! و هر چیزی که خشنودی معشوق رو تامین کنه براش شیرین میشه ! حتی اگه جون دادن باشه !
لذا عاشق ! ممکن نیست کاری یا حتی فکری خلاف میل معشوقش داشته باشه چه برسه به اینکه بخواد معشوق رو فریب بده ! " خشنود کردن معشوق " برای عاشق چنان حظی داره که با هیچ وصل مادی قابل قیاس نیست !!!
عشق محصول معرفته ! و عاشق نسبت به معشوقش عارفه ! بنابراین عشق نه تنها موجب کوری و کری نمیشه بلکه بر عکس ! باعث ورود نور حقیقت به قلب عاشق میشه . چرا که پیش از حلول عشق در قلب عاشق ! معرفت در اون جای گرفته !
آنچه که موجب کوری چشم دل و تعطیلی عقل میشه و به غلط !!! نام عشق رو بر اون گذاشتن در واقع نه عشق ! بلکه " شیدایی " است که همانند " نفرت " مانع معرفته !
شیدایی و شیفتگی جذبه ای هستن که نه بر اساس معرفت کامل و صحیح ! بلکه به علت جمود در یک بعد از پدیده ! و جهل نسبت به سایر ابعاد او ! موجب شیفتگی و بسته شدن چشم دل میشه.
هم سنگ کردن شیدایی با عشق ! ظلم بزرگی است که بر عشق روا داشته میشه .
عشق که خود مولود و نتیجه ی معرفته نه تنها عقل رو تعطیل نمی کنه بلکه اونو شکوفا تر و حکومتش رو بر وجود عاشق مقتدر تر میکنه ! این عقل ! رسول باطنی انسانه !
و اون چیزی که معمولا با این رسول باطنی اشتباه گرفته میشه " عقل حسابگر مادیه " که
خودش عاجز از درک معناست و همواره وبال روح انسانه !
اما حقیقت عشق چیه ؟
نباید حقیقت عشق رو با هدف عشق اشتباه گرفت . بدون شک عشق هدفی داره و هر حرکتی اگه بدون هدف باشه کاری عبث و لغو خواهد بود .
اجازه بدین مثالی بزنم : ما رودخانه ای رو داریم که مسیری سخت رو طی میکنه و به دریا می ریزه . اگه از ما بپرسن که : حقیقت رودخانه چیه ؟ چی جواب میدیم ؟ به عبارت دیگه : چه چیزیه که نبودش باعث میشه ما دیگه رودخانه رو رودخانه ننامیم ؟
ریختن اون به دریا ؟ آیا اگه به جای دریا به محل دیگری بریزه دیگه رودخانه نخواهد بود؟ البته که باز هم اون یه رود خونه س ! به اعتقاد من چیزی که باعث میشه رودخانه همچنان رودخانه باشه " حرکت " اونه !!! و گرنه اگه به جای دریا به باتلاق هم بریزه باز هم رودخانه س اما اگه از حرکت باز بمونه تبدیل میشه به یک مرداب بزرگ مارپیچ
در مورد عشق هم همينطوره . گرچه هدف غایی عشق رسیدن به معشوق حقیقیه اما حقیقت عشق چیز دیگه ایه . حقیقت عشق در " طلب " خلاصه میشه . یعنی نهایت تلاش خالصانه ی عاشق برای رسیدن به معشوق و غایت عشق .حال اگه حتی این وصال رخ نده اما طلب وجود داشته باشه عشق ! باز هم عشقه و از ارزشش کاسته نمیشه .
هدف عشق :
همونطور که قبلا هم گفتم هر حرکتی باید هدفمند باشه و حرکت بی هدف تلاشی عبث و بیهوده خواهد بود .
به عقیده ی من هدف عشق ( نه غایت عشق ! ) وصاله ! وصل به معشوقه !
البته لازمه این نکته رو هم توضیح بدم که :
وقتی میگیم : " وصال ممکنه به فراموشی عشق منتهی بشه " حرف درستیه . اما !!!
این اصل فقط در مورد عشق زمینی ! مصداق و حکومت داره .
چون در عشق زمینی معشوق هم زمینی است ولا جرم محدود خواهد بود ( هر چند بسیار ارزشمند باشه ) لذا وقتی عاشق به معشوق زمینیش برسه ممکنه ( فقط ! ممکنه ) که :
محدودیت وجودی معشوق زمینی از یک طرف و عطش فطری " بینهایت طلب " عاشق
از طرف دیگه منجر به سردی آتش عشقی بشه که " بی هیمه و هوا " مونده !
نکته ی قابل توجه اینه که در عشق زمینی ( که مرحله و رتبه ای از عشق بسیطه ) به عنوان یک هدف مرحله ای محسوب میشه . اما هدف غایی عشق! درعشق حقیقی ( رتبه
اعلی عشق ) است . در این مرحله معشوق که ذات لایزال پروردگاره ! نامحدوده و کام عاشق هرگز از شهد عشق اشباع نخواهد شد .
و اما غایت عشق :
غایت عشق فراتر از هدف عشقه و حتی فراتر از هدف غایی عشق .
غایت عشق یکی شدن عاشق و معشوقه ! حل شدن عاشق در معشوقه ! غایت عشق اینه که دیگه عاشق در میان نباشه و هر چه هست معشوق باشه و بس .
و چه با شکوهه . عاشق دلخسته ای که در آغاز راه به معشوق زمینی دلبسته و با رشد خود به او وابسته شده بود در نهایت به معشوق حقیقی پیوسته و در غایت امر در معشوق حقیقی حود منحل و عاشق عین معشوق میشه .
از دیدگاه من عشق یک حقیقت بسیطه و هرگز مرکب نیست ! اما در عین حال مراتبی داره که اشاره ی کوتاهی می کنم :
عشق پیش از اینکه به مرحله ی نهایی خود ( عشق اهورایی ) برسه میتونه به صورت یک عشق پاک زمینی نمود پیدا کنه ... عشقی که بر اساس یک شناخت صحیح و حتی الامکان کامل ! از یک معشوق انسانی شکل گرفته .
این عشق به یک شرط مهم میتونه به عشق آسمانی و حقیقی تبدیل بشه . به این شرط که شالوده ی ! این عشق نه بر اساس امیال نفسانی ( هر چند مباح ) بلکه بر پایه ی زیبایی روح معشوق بنا شده باشه . با چنین عشقی حتی اگه عاشق در آرزوی وصال معشوق زمینی خودش بسوزه در صورتیکه پا رو از حدود عفاف تن و جان بیرون نذاره ! گرچه مرارتهای جانفرسایی متحمل میشه اما دقیقا حرارت همین مرارتها آیینه ی جان عاشق رو صیقل میده و ( چه به معشوق زمینی خودش برسه و چه نرسه ) او رو به رتبه ی والاتری از عشق ارتقاء می ده . و به عبارت دیگه : عشق مجازی او زمینه ی عشق حقیقی او میشه . و این مساله حتی عشق مجازی او رو شیرین تر و عمیق تر و با عشق آسمانی عجین میکنه .
و او كه عشقي پاك به گلاب داشت از این پس عاشق خود گل میشه ( که البته با هم قابل جمع هستن ) و همین امر عطر گلاب رو هم برای او دل انگیز تر میکنه !
عشق زمینی پاک ! نه گناهه و نه نا ممکن ! بلکه من با اطمینان می گم که عشق پاک زمینی لازمه .
قطعا شما هم این فرموده ی امیر دلها علی ( ع ) رو شنیدین که( به این مضمون) فرمودن:
" وقتی وارد خانه می شدم و زهرا ( س ) رو می دیدم غمهای خودم
رو فراموش می کردم "
و کدام جلوه ي عشق از این زیبا تر ؟
...........................................
ببخشید که اینقدر طولانی شد
( ساسان )
================
اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم ...
سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم