|
روز هشـتم

روز هشتم
.............
خداوند
روز اول آفتاب را آفريد
روز دوم دريــــــا
روز سوم صـــــدا را
روز چهـارم رنگـهــا را
روز پنجـم حيـــوانـات
روز شـشم انســــان را
و
روز هفـتم
خداوند انديشـيد :
ديگر چه چيـزی را نيافريده است ؟
پس
تــــو را
برای مـن آفريــــــــــــد

[+]
شعر .
نوشته شده توسط ساسان در تاريخ و ساعت|

اگر نبودیم ...
من ! نه ... حسین بود که گفت :
____________________
ای وای ...
اگر
چونان فر شتگان
لذت رنج را از ما دریغ می داشتی !
و توبای ( طوبای ) بهشت
نقش تیر شکسته و دل خون چکان را
از ما
بر سینه به یادگار نمی داشت !
و این کوره راه آتشین
از بهشت
ما را به هر جهنمی که می خواستیم نمی رساند !
ای وای ...
اگر تیغ نبود !
و تاج خار
گیسوهامان را با خون آذین نمی بست !
ای وای ...
اگر چون مرده ها
مرده بودیم !
و چون آنانی که نیامدند و نمی آیند و نخواهند آمد ...
از نعمت هزار مرگ محروم می شدیم !
ای وای ...
اگر نبودیم !
(( حسین پناهی ))
...................................................................................
[+]
شعر .
نوشته شده توسط ساسان در تاريخ و ساعت|

صدایت می کنم ...

اگر دستم رسد روزی به دامانت
کنم جان را به قربانت
ولی
بی لطف و احسانت !؟
چگونه !؟
شوم ناخوانده مهمانت !؟
چگونه !؟
تو معبود منی
بگذار بار از دل بگیرم
پناهم ده
که بر سقف حرم منزل بگیرم
تو دریایی
و من
تنها غریق مانده در باران
تو ! فانوس رهم شو
تا
ره ساحل بگیرم
در این بازار بی مهری
به دیدار تو ! شادم
تو ! شادم کن
که سوز غم برآمد از نهادم
تو می گفتی :
(( صدایم کن ز سوز سینه هر شب ))
صدایت می زنم هر شب
اما
رسی آیا به دادم ؟
کمک کن
تا ابد
تنها به تو
عاشق بمانم
به کوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم
..........................................
............................
............
خدایا !
نذار دیر بشه
[+]
شعر .
نوشته شده توسط ساسان در تاريخ و ساعت|

هر چه کنی ...
تقدیم به آن (( از جان عزیز تر ))
که به تازگی تصمیمهای مهمی گرفته
……………………………………………………

هر چه کنی بکن . مکن !
koni bekon Makon
ترک من ای نگار من
هر چه بری ببر مبر !
bari bebar Mabar
سنگدلی به کار من
هر چه بری ببر مبر !
bori bebor Mabor
رشته ی الفت مرا
هر چه کنی بکن مکن !
kani bekan makan
خانه ی اختیار من
هر چه روی برو مرو !
ravi
راه خلاف دوستی
هر چه زنی بزن مزن !
طعنه به روزگار من
[+]
شعر .
نوشته شده توسط ساسان در تاريخ و ساعت|

چه دل است این دل من ؟
چه دل است ا ین دل من ...؟
چه دل است این دل من ؟
که ز یک لرزش اشک
بر رخ رهگذری
یا ز نالیدن مادر ز فراق پسری
دل من می شکند
چه کنم ؟
دلم از سنگ که نیست
گریه در خلوت دل ننگ که نیست

.......
چه دل است این دل من ؟
که ز " تردی " چو یکی ساقه ی تاک
به شتابی که تگرگ
شکند ساقه و از هم بدرد پیکر برگ
یا به آسانی یک شاخه ی گل
می شکند
چه دل است این دل من ؟
.......
چه دل است این دل من ؟
در مزاری که زنی ناله کند
در عزای پسرش
یا یتیمی که کند گریه به سوگ پدرش
جانم آید به خروش

ور ببینم پر خونین کبوتر ها را
یا یکی بچه ی گنجشک که بشکسته پرش
دل من می شکند
.......
ناله ی پیرزنی غمزده و دست تهی
که ندارد نفسی
ضجه ی مرغ اسیر
که کند ناله به کنج قفسی
هق هق مرد غریبی که بلا د یده بسی
حالت دختر زشتی که ز شرم
رو ندارد به کسی
دل من می شکند
.......

حالت دخترکی کوچک و تنها و فقیر
که به حسرت کند از شیشه ی اشک
به عروسک نگه گاه به گاه
و ز دل تنگ کند ناله و آه
دل من می شکند
چه کنم ؟
دلم از سنگ که نیست
گریه در خلوت دل ننگ که نیست
چه کنم ؟
دل من می شکند
[+]
شعر .
نوشته شده توسط ساسان در تاريخ و ساعت|

خلوت!!!
تا حالا
سراغي از خودت گرفتي
توي خلوت !؟
خلوتي که تو رو روبه روت بشونه
توي آينه ت !؟
تا حالا
قلبتو تو سکوت شنيدي !؟
" خود " بي نقابتو
يه لحظه ديدي !؟
ما هنوز
تو برهوتي از دروغ
در به دريم
" نرسيدن "
مقصد ماست
با سراب همسفر يم
زندگي فرصت عشقه
من و تو
دل
به کي بستيم !؟
ما تو سرسام و تب " وسوسه "
دنبال چي هستيم !؟
پي نوريم !
پيش آفتابي که تکراري شده
خوابيم !
اما
خواب ما کابوس بيداري شده
دل ما
زندوني نيست !
چند روزي مهمون تنه
اين روزا
فرصت خوبي
واسه
عاشق
شدنه
...................................................
.
شاعر : افشين يداللهي
........
[+]
شعر .
نوشته شده توسط ساسان در تاريخ و ساعت|

سیب سرخ فریب
داشتم نظرات قشنگتونو مي خوندم ديدم که :
دوست خوبم يکتاي عزيز ( که از اظهار لطفش خيلي ممنونم)
يه قطعه شعر هم برام نوشته که حيفم اومد توي قفس
نظرات وبلاگم اسير بمونه . تصميم گرفتم اونو با نام و نشون
خودش براتون بازگو کنم .البته اسم شاعر رو نمي دونم شايد
خود يکتا باشه.
اينجوري :
هم
شما اين شعر دوست داشتني رو مي خونيد و
هم
من رسم امانت رو به جا ميارم .
ضمن اينکه من اين شعر رو از صفحه ي نظرات وبلاگم استخراج
کردم يعني خود يکتا جان اونو برام نوشته
حالا باهم شعر رو مي خونيم شعري که :
" يکتا " نويسنده ي وبلاگ مسافر برام نوشته:
http://entezar1172.blogfa.com. .
...................................................................................
هزاره هاي سيب
. . . . . . . .
در اين زمانه "مجنون!"
حکايتي غريب است
قبول مي کنم من
که عاشقي عجيب است
در اين زمانه حوا
ظهور آب و رنگ است
قسم به روح ادم
که عشق در نشيب است
هنوز خوش نشين
هزاره هاي سيبيم
هنوز هم دل ما
ز عشق بي نصيب است
تب هوس ! گرفتيم
که عشق يادمان رفت
به روي گونه هامان
هنوز شرم سيب است
ميان "عشق"و" شيطان"
پل تفاهمي نيست
ميان عشق وشيطان
دو راهي فريب است
تذکر صريحي است
هميشه "سيب " و "حوا "
هبوط آدم آري
هميشه عنقريب ! است
قبول کن برادر
اگرچه حرف تلخي است
در اين زمانه "عشق" است
که همچنان " غريب " است
====================================
من چون خودم برام مهم بود سعي کردم کاملا امانتدار باشم
اميدوارم يکتا هم (در اين مورد) همين نظر رو داشته باشه .
به هر حال از يکتا جان مي خوام نظرش رو به من بگه.
====================================
[+]
شعر .
نوشته شده توسط ساسان در تاريخ و ساعت|

مریم
[+]
شعر .
نوشته شده توسط ساسان در تاريخ و ساعت|

تنها تر از بیابان
. تنها تر از بيابان
.........................................
. انسان هميشه مغرور
. سرکش چو موج دريا
. جانش پر از ستاره
. اما هميشه تنها
. اين عالم غريبي است
. انسان بدون انسان
. پر هاي و هو و ليکن
. تنها تر از بيابان
. دنبال همصدايي است
. همواره جستجو گر
. اين کوه پر ز هيبت
. از غم تکيده ديگر
. ناليده در شب و روز
. با قصه ي جدايي
. مي سوزد از غم عشق
. با ياد آشنايي
. جان و دلش اگرچه
. رنجي خموش دارد
. اما ردايي از عشق
. انسان به دوش دارد
[+]
شعر .
نوشته شده توسط ساسان در تاريخ و ساعت|

کاکل ( حسین )
با تو... بي تو... همسفر سايه ي خويشم و به سوي بي سوي تو مي آيم معلومي چون ريگ مجهولي چون راز معلوم دلي و مجهول چشم من رنگ پيراهن دخترم را به گل ياد تو سپرده ام و کفشهاي زنم را در راه تو از ياد برده ام اي همه ي من ! کاکل زرتشت! سايه بان مسيح! به سردترين ها... به سرد ترين ها مرا برسان
[+]
شعر .
نوشته شده توسط ساسان در تاريخ و ساعت|

کنتراست ( حسین )
سياه سياهم! با زرد هم آهنگم کن استاد! گاه حجم يک کلاغ کنتراست يک تابلو را حفظ مي کند
[+]
شعر .
نوشته شده توسط ساسان در تاريخ و ساعت|

حسرت ابر ( از پریشانگویی های ساسان )
حسرت ابر ===============
شب و توفان و سیاهی است و یک ابر سیاه خیس اندوه در اندیشه ی اوج مست بوران جنون .......... شب و توفان و سیاهی است و ابر پای در سلسله ی جاذبه ی شوم زمین دست بر دامن باد ضجه اش رعد آسا تیغ برقش در کف بگسلد تا همه زنجیر اسارت یکسر ابر در حسرت اوج .......... شب و توفان و سیاهی است و من آسمان تنها نیست دل من هم ابری است بر فراز دل من : ابر سیاه ! ابر در حسرت اوج! ابر در پست ترین ! پله ی اوج! و من این پایین تر! با دلی " رفته به خواب " روح " چسبیده به خاک " .......... شب و توفان و سیاهی است ... و من! مانده در حسرت (( آن حسرت )) ابر شب وتوفان وسیاهی است و من ...
=============================== از : پریشانگویی های ساسان ===============================
[+]
شعر .
نوشته شده توسط ساسان در تاريخ و ساعت|

|