چند سال پیش ، تو یه بیمارستان فوق تخصصی بستری بودم . باید چند تا عمل جراحی انجام می دادم . خلاصه یه مدت نسبتا طولانی ( در چند نوبت ) مجبور بودم اونجا بمونم .
راستش تا اون موقع ، تجربه ی من از بیمارستان و پرستار و ... فقط در حد عیادت چند دقیقه ای از بیمار بود ، اما اون چند وقتی که اونجا بستری بودم ، فرصتی بود که بتونم با دنیـای واقعی چنین محیطی و مخصوصا آدماش آشنا بشم ، دنیـایی که با اونچه فکر می کردم تفاوت داشت .
می دونم ( و می دونم که می دونی ) که خاطرات هر کسی ممکنه برای خودش جالب باشه اما لزوما جذابیتی برای دیگران نداره ! با اینحال می خوام چند تا از خاطره های کوچیک و دقیقه ای ِ خودم ( از پرستار های بیمارستان ) رو براتون تعریف کنم . در نگاه اول شاید به نظر برسه که اصلا نمیشه اسمشو خاطره گذاشت ، اما تو هر کدوم از اونا برای خودم نکته ای هست که هر کدومش یه حس متفاوت بهم میده : تعجب ، تأسف ، تحسین و ...
اصلا خودت بخون ، شاید بعد از خوندنشون با هیچکدوم از این حرفایی که زدم موافق نباشی
کوه یخ :
......................
اوایل ، همه چیز برام تازگی داشت و تصویر روشنی از اون محیط و افرادش نداشتم ، مخصوصا پرسنل پرستاری ، که لازم بود مدتی بگذره تا با دیدن عملکرد و نحوه ی رفتار و معاشرتشون بتونم قضاوت شخصی درستی پیدا کنم . وقتی پرستار ها میومدند تا بهم دارو بِدن یا پانسمان کنن یا ... برخورد خوبی داشتند ، سلام ، احوالپرسی ، صحبتهای غیر کلیشه ای و مهربانانه و ... خلاصه رفتارشون توأم با صمیمت و مهربونی بود و حتی بعضیشون شوخی هم می کردند ( البته معقول و مودبانه ) !
اما این میون ، فقط یکیشون بود که با همه فرق داشت ، خشک بود و رسمی ، حتی جواب سلامم رو اگه می داد ، طوری بود که انگار از سر بی میلی بود ، سرد و خشک ! انگار کوهی از یخ بود . حتی وقتی کارش رو انجام می داد و من ازش تشکر می کردم ، احساس می کردم دارم با دیوار حرف می زنم . خلاصه اینکه رفتارش منو به این نتیجه رسونده بود که وقتی خداوند نعمتِ عاطفه و احساس رو بینِ انسانها تقسیم می کرده ، این خانم پرستار غایب بوده .
این روند ادامه داشت تا اینکه یه اتفاق ساده اما موثر ! پیش اومد : بعد از یکی از جراحی هام ، وقتی منو به ریکاوری آورده بودند ، محل جراحی دچار خونریزی شدید شده بود ، نمی دونم چقدر از ورودم به ریکاوری گذشته بود ، که در حال نیمه هوشیار ، متوجه شدم که پزشک جراحم ناحیه ی جراحی رو فشار می ده و سرِ پرستارها داد میزنه و مرتب دستوراتی می ده . از صدا ها و حرفها و لحنشون معلوم بود که قضیه جدّیه ... اونجا برای اینکه بتونن خون و سرم بهم تزریق کنن ( چون قبلا از رگهای دو دستم استفاده شده بود و عجله داشتند ) " آنژیوکت " رو توی رگ پشتِ پام وارد کردند ( واقعا محل ناجوری بود ) .
( لابد الآن داری میگی : خب که چی ؟آخه این ، تعریف کردن داره !؟
من که گفتم ممکنه به نظر بی اهمیت بیاد ، اما اونی که برام مهمه نکته ی کوچیکِ آخر مطلبه)
بالاخره بعد از مدتی منو به بخش منتقل کردند و اونجا پرستار ها دور تختم جمع شده بودند ، با اینکه هنوز کاملا هشیار نبودم اما صداهاشون ( که دیگه برام آشنا بود) رو می شنیدم یکی از همون مهربونها ! گفت :
آنژیو کت های توی دستش ( دست من ) رو که قدیمی تره برداریم و اونی که پشت پاش هست نگه داریم ( از نظر پزشکی هم درست می گفت ) اما توی اون لحظه صدای همون پرستار سرد و خشک رو شنیدم . با یه لحن خیلی مهربون و دلسوزانه گفت :
" وای ! نه... ! گناه داره... ! اینی که توی پاشه در بیاریم "
باورم نمی شد . این لحن مهربون ...!؟ این کلام پر عاطفه ... !؟
شاید باورتون نشه اما درست بعد از اون روز ،رفتار همین خانم اونقدر تغییر کرد که می تونم بگم شاید از بقیه هم مهربونتر تر شد .
فکر کنم تو هم موافق باشی که اسم این خاطره رو عوض کنم و به جای کوه یخ ، بنویسم :
" مرواریدی در صدف "
به یاد پرستاری که مرواریدِ عاطفه ش ،توی صدفِ ظاهرِ خشکش ، پنهون مونده بود
فکر نمی کردم نوشتنش اینقدر طولانی بشه . بنابراین از بقیه می گذرم و فقط دو تا خاطره ی کوچولو ی دیگه می گم تا بیشتر خسته ت نکنم
دریافتی :
...................
همین خانم پرستاری که ازش صحبت کردم و حالا دیگه مهربون شده بود ، یه بار که اومدعلائمم رو چک کنه ، بر خلاف همیشه توی اتاقم موند (همراهم رفته بود بیرون و من تنها بودم)و شروع کرد از این د ر و اون د ر صحبت کردن و یه مقدار از خودش و کارش گفت و ... ( واقعا کارشون سخت بود . من اگه خودم شاهد نبودم شاید باورم نمی شد ) خلاصه رسید به اونجا که ازم پرسید :
شما ماهی چقدر حقوق می گیری ؟( با توجه به پرونده ، پرستارها شغلم رو می دونستند)
راستش از این سوالش تعجب کردم و در واقع از اینکه به خودش اجازه داده تا این حد خودمونی بشه خوشم نیومد . وقتی دید جوابشو ازم نگرفته ، دوباره گفت :
چقدر ؟ یه میلیون ؟ ... بیشتر ؟
اون که فکر می کرد من نمی خوام اسرار مالیم رو فاش کنم ادامه داد :
گفتنش که طوری نیس ، مثلا من راحت می گم . من دریافتیم در ماه 106000 ( یکصد و شش هزار ) تومنه .
اصلا انتظار شنیدن چنین مبلغی رو نداشتم . با اینکه شنیده بودم کارشون سخته و حقوق ناچیزی دریافت می کنن اما تصور نمی کردم تا این حد !!!
با اون شرایط کاری سخت که من شاهدش بودم واقعا چنین مبلغی بی انصافی بود !
( راستی ! به اونایی که یه کم شیشه خرده دارن بگم که : یه وقت در مورد انگیزه ی این خانم فکر بد نکنید ، چون خیلی اشتباهه ، اگه منو می شناختید تعجب می کردید که چرا آدما جواب سلامم رو می دن )
حُسنِ ظنّ :
............................
یه روز که روی تختم نشسته بودم و داشتم نمازم رو نشسته می خوندم ( به علت وضعیتی که اون موقع داشتم ) چند تا دانشجوی پرستاری ( ظاهرا برای آموزش عملی ) وارد اتاقم شدند اما وقتی دیدند مشغول هستم بر گشتند و رفتند .
چند دقیقه بعد یه خانم داشجو ( که معلوم شد جزء همون چند نفر بوده ) وارد اتاقم شد و اومد کنار تختم ایستاد . منتظر بودم مثل بعضی های دیگه شروع کنه به چک کردن علائم یا چیزی از این قبیل ، اما دیدم که بعد از یه کم مِن مِن کردن ، چیزی گفت که به مخیله م خطور نمی کرد برای گفتنِ چنین چیزی اومده باشه . با حالت محجوبانه ای گفت :
حاج آقا ! منو هم دعا کنید !
غافلگیر شدم . اصلا انتظارشو نداشتم .
ضمن رعایت ادب ، و طوری که بهش برنخوره ( بی رودرواسی ) حقیقت ! رو ( که من اصلا آدمی نیستم که شما ازش التماس دعا داشته باشی و ... ) بهش گفتم ( از ذکر عین جملات می گذرم )
اما اون خانم که شاید خیال می کرد من دارم تواضع و شکسته نفسی می کنم ، ادامه داد :
" من پیش هر کسی بودم نماز نمی خوند اما شما با این شرایط داشتید نماز می خوندید "
حقیقتشو بخواین ، از یه طرف ، به خاطر این ظاهر بینی و ساده انگاریش ( که باعث اشتباه در شناخت افراد شده بود ) سزاوار تأسف ودلسوزی بود و از طرف دیگه ، این حسن ِ ظنِّ معصومانه ش ، نشان از صفای دل و سادگی روح خودِ اون خانم داشت .
متاسفانه نتونستم بهش بقبولونم که حرف من حقیقته و تعارف نیست ، و اون با همون حسنِ ظنّی که ناشی از خلوص و پاکی خودش بود اتاقم رو ترک کرد . اما با خودم گفتم درسته که اون درباره ی من اشتباه می کنه و درسته که نه تنها دعام بلکه نمازم هم بالا نمی ره ، درسته که خدا دوست نداره صدامو بشنوه ... اما می د ونم که خدا این خانمِ پاکد ل رو د وست داره ، پس به پاس د لِ با صفا و پاکش با خودم عهد کردم که علیرغم بالانرفتن دعام ، اونو دعاش کنم
و بحمدالله تا امروز به عهدم وفا کردم و الآن چند ساله که اون خانم دانشجوی ناشناس ، جزء اولین افرادیه که توی دعاهام ، مشخصا ذکر می کنم و همه ی خوبیها رو براش از خدا درخواست می کنم .
مطمئنم اون دختر دانشجوی دیروز ، امروز یکی از مهربونترین فرشته های سپید پوشه که با مرهمِ عاطفه شون ، جسم و جانِ دردمندان رو التیام میدن
................................................................
راستی !
روز پرستار مبارک