تبليغاتX
مینو
زیباترین هشت

 در هشتــــــــــمین روز

  از هشتـــــــــــــــمین ماه

  از هشتــــــــــمین سال

  از هشتــــــــــــمین دهه ی قرن

  زادروز فرخنده ی هشتــــــــــــمین پیشوای مسلمانان ( نه تنها شیعیان ! ) را

  به همه شادباش عرض می کنم

   الـــــــــــــــــــــتماس دعــــــــــــــــــــــا ( شدیداً !!!!  )


[+] . نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


یا اله العاصین !


چند دقیقه پیش از تلویزیون شنیدم که:

حضرت موسی (ع) هنگام مناجات با حضرت حق ، عرض کرد :

یا اله العارفین !

خداوند یه بار فرمود : 

لبیک

بعد، حضرت موسی (ع) با نام های بزرگ دیگه ، خداوند رو صدا زد

و هر بار ، خداوند یه بار  فرمود :

لبیک

موسی کلیم الله عرض کرد :

یا اله العاصین !( ای خدای گنهکاران)

و پروردگار عالم سه بار فرمود :      

لبیک   لبیک    لبیک

موسی (ع) از حضرت حق پرسید :

علت ، چیه که وقتی تو رو با نامهای  دیگه  صدا زدم  یه بار  لبیک  فرمودی  اما وقتی  تو رو  اله العاصین  صدا کردم ،  سه بار به من جواب دادی : 

لبیـک   لبیـک   لبیـک

حضرت حق فرمود :  ( نقل به مضمون )

وقتی بنده ای منو به نام  اله العارفین  صدا می زنه ، می دونم که به عرفان خودش امیدی داره

و وقتی کسی که منو به نام ... ( جزئیات این قسمتها رو متاسفانه دقیق یادم نموند، آخه اون موقع حواسم همش به اون سه تا لبیکی بود که خدا در جواب  یا اله العاصین  گفته بود. همینقدر یادمه که شبیه پاسخ خدا در مورد اله العارفین بود)

اما

وقتی بنده ام منو با نام  اله العاصین   صدا می زنه

می دونم که  جز من  هیچ امیدی نداره

پس  سه بار به او  لبیـک  میگم

تا او به در خانه ی دیگه ای نره و حرف دلشو به من بزنه

...................................................................

دوستان !

اگه شما هم مثل منید

بیایید  امشب و هر وقت دیگه ، خدا رو اینجوری صدا بزنیم :

 

یا اله العاصین !!!

ای خدای گنهکاران !!!

 

از همه ی شما التماس دعا دارم


[+] نیایش. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


کودکی درد می کشد !!!


[+] تلنگری به خود !. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


شروع دوباره ؟ یا شام آخر ؟

به نام خــدا

.................

به دلایلــــی ، مدتها پیش تصمیم گرفتم مینو رو حذف کنم و دیگه ننویسم ...

اما  بعدش

به دلایلـــی ، از حذفش صرف نظر کردم و تصمیم گرفتم  که به جای من یه نویسنده ی دیگه توی مینو بنویسه ...

اما  بعدش

به دلایلــی ، دستم بسته شد از اینکه مینو رو به کسی جز خودم بسپارم ...

نه میلی به نوشتن داشتم ، نه صلاح بود حذفش کنم و نه می تونستم به نویسنده ی دیگه بسپارمش ...

و اینجوری بود که

مینو رفت توی کما ...

گذشت و گذشت ... ( بگذریم از اینکه چطور گذشت ) ... تا اینکه ...

این یکی دو روزه اتفاقاتی ( با فراز و فرودهای شدید ) پیش اومد که ...

نتیجه این شد که امروز علیرغم میل قلبیم ...

و صرفا به دلیلی که خیلی از میل قلبیم مهمتره !!! ...

مینو رو  به روز کنم ...

اما امروز تا همین چند دقیقه پیش

همون دلایلی ! که تصمیم " حذف مینو " رو ساخته بودند ، و همین دلیلی ! که از میل قلبیم مهمتره ،...

توی وجودم ، زدند به تیپ هم ...

هر دو شون خیلی قَدَر بودند ...

اما وسط دعوای اونا

این ، من ِ بیچاره بودم که کتکهای هر دو طرف رو خوردم ...

طوری که آشوب روحم ! به جسمم هم سرایت کرد و باعث شد امروز تا امشب ...

روح و جسمم ...

 هر دو شون ...

                     ... بگذریم .

همونطور می بینید ،  اون دوّمیه ( همون دلیل ِ مهمتر از میل قلبیم رو میگم ) برنده شد ...

و مجبورم کرد علیرغم میل قلبیم ، مینو رو به روز کنم

نمی دونم  این دو تا ، بازم با هم درگیر میشن یا نه ؟

و اگه بشن ، کدوم برنده میشه ؟

 "همون"  ؟  یا   "همین" ؟

بخاطر همین ، نمی دونم این پست ، یه شروع دوباره س ؟ یا شام آخر ِ مینو ؟

هـــر چـــه خــــدا خـواست  ، همـان مـیشــود

خدایا ! کمکم کن تا دیگه  اون کسی نباشم که : joz khodesh chizi nemibine

... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... 

اما یه تصادف جالب !

چند سال پیش ، وقتی داشتم اولین پست مینو رو می نوشتم ...

از صدای تلویزیون ، متوجه شدم که شب ِ اول ماه مبارک رمضانه !

عجیب و جالبه که  بدون هیچ برنامه ریزی ، و کاملا اتفاقی ! تقدیر اینطور شد که بعد از مدتها کمای میـنو ، این پست جدید در چنین شبی ( که به احتمال زیاد شب اول رمضان باشه) نوشته میشه ...

با اینکه امروز قرار شد که همین امروز ، مینو به روز بشه ، اما وضعیت آشفته ی روحی و شرایط جسمیم منجر شد به اینکه نوشتن پست جدید به این ساعت ( شب ) بکشه ...

...................................................... 

خدایا !

بر محمد و دودمانش درود فرست

و ما را از

 اِلحاد در توحیدت

کوتاهی در ثنا و ستایشت

و تردید در آیین و شریعتت

و کوری و بی بصیرتی از راهت

و سهل انگاری و بی مبالاتی در تعظیم و اکرامت

و ِ دشمنت ، شیطان ِ رانده شده

دور دار

...................................................................................................

خدایا منو از خــودخــواهی  نجات بده

                                                                   آمین

                                                                التماس دعا


[+] دل نوشته ها. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


UP


این هم UP


[+] دل نوشته ها. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


بزودی




...be   zoodi


 


[+] . نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


بزودی




...be   zoodi


 


[+] . نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


السلام علیک یا روح الله

  سالروز عروج پدر پیر ، مهربان ، فرزانه و شجاع ملت ایران

حضرت روح الله

بر شما تسلیت باد

      

            

                 برگی از صورتجلسه ی هیأت دولت در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲

                           

این تصویر ، سالهاست که به عنوان عکس شب دستگیری امام در سال 42 معروف شده ، اما این تصور کاملا اشتباهه ! چون این عکس ، زمانی از حضرت امام گرفته شده که ایشان توسط  اتومبیل یکی از ارادتمندانشون ، در حال عزیمت به محل تدریس بوده اند .
در شب دستگیری امام در سال 42 ، مامورین یک خوردروی کوچک ( ظاهرا فولکس ) را در نیمه شب و با موتور خاموش ( برای بیدار نشدن مردم و عدم ممانعت مردم از اقدامشان )  با  هل دادن  ، تا پشت در  منزل امام آورده بودند و پس از دستگیری نیز ، مجددا با موتور خاموش ، تا  انتهای کوچه  چند نفری با دست هل دادند

                    

                                                               التماس دعا


[+] تاریخی. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


سوم خرداد و چند نکته ی مهم و غیـــر کلیشه ای

                minoo.blogfa.com

باز هم از راه رسید ... 

روز سوم خرداد

نمی خوام مثل همه شعار ها و حرفهای کلیشه ای رو براتون تکرار کنم ، بر عکس ! می خوام خیلی کوتاه ، چند تا نکته بگم ، نکته هایی که توی هیاهوی شعارها ، گم شدند.

 

*

 چه خوب شد این حماسه ی دوم خرداد ( به قول بعضیها ) آفریده شد ، آخه همین باعث شد که بعضیها از چند سال پیش یهو یادشون بیفته که سوم خرداد مهمه و براش سنگ تموم بذارن . تا اونجا که من یادمه ُ قبلا فقط خود روز سوم خرداد که می شد یه تبریکی می گفتند و توی تلویزیون یاد آوری  می کردند یا فیلمی چیزی  ، اما از چند سال پیش ، عدو ( دوم خرداد ) سبب خیر شد و باعث شد از دو سه روز قبلش تبلیغات پر حجم و برنامه های مختلف برای بزرگداشت ! سوم خرداد راه بیفته

ظاهرا  این هیاهویی که سالهای اخیر در بزرگداشت روز سوم خرداد به پا میشه ، از بغض معاویه است ! نه از حب علی !

 

**

ظاهرا ، خرمشهر فقط اسمش مهمه ، اونم تازه فقط دو سه روز از سال . خودش که مهم نیس !

چه اهمیتی داره که مردم خرمشهر چه مشکلاتی دارن ؟

چه اهمیتی داره که بعد از گذشت 20  سال از پایان جنگ ، خرمشهر هنوز ... ؟

چه اهمیتی داره که مردم خرمشهر برای نیاز های ساده ی زندگی چه سختیهایی دارن ؟

چه اهمیتی داره که نرخ بیکاری تو خرمشهر چند درصده ؟

چه اهمیتی داره که ... ؟

خرمشهر پیش از جنگ اونقدر آباد و زیبا بود که بهش می گفتند :  (( عروس ایران ))

شاید حضرات مقامات یادشون نباشه ، اما مردم خرمشهر و خوزستان ، همه شون یادشونه که چی بود !

خرمشهری ها همون موقع که از آب شور و تلخ و مزخرف آشامیدنی شهرشون شکایت می کردند ،  می دیدند که برای تامین آب قم و یزد و ... چه کارهایی میشه

خرمشهری ها ( و همه خوزستانی ها ) سالهاست که می بینند که از طلای سیاه زیر پاشون ، همه ی ایران آباد  میشه و روز به روز رفاهشون بیشتر میشه اما سهم خود خوزستانی ها از نفت ، فقط کارگری و دود و بیکاری و بی برقی و هزار درد و بلای دیگه س !

خرمشهری ها دیدند که شهر بم در عرض دو سه سال باز سازی شد و ... و دولت چه تبلیغات و هیاهویی برای اعلام سرعت عملش در باز سازی به راه انداخته بود ، و وقتی به خرمشهر خودشون نگاه کردند و وضعش رو بعد از بیست سال دیدند ، از خودشون پرسیدند : چرا ؟

من از حضرات مقامات انتظار ندارم که بیش از این به فکر مردم خرمشهر و خوزستانی ها باشند چون لابد خودشون این چیزا رو می دونن  ،

فقط از قول من بهشون بگید :

(( آقایون ! اگه همین خرمشهری ها و خوزستانی ها اول جنگ با دست خالی و با فدا کردن جون خودشون و عزیزانشون مقاومت نکرده بوند ، همون موقع حکومت انقلابی سقوط می کرد و حاصل سالها مجاهدت امام ( ره ) و ملت و خون ده ها هزار شهید به هدر می رفت !

آیا خیال می کنید اگه دوباره جنگی پیش بیاد ، این مردم ( با دیدن عملکرد شما بعد از جنگ ) همونجور فداکاری خواهند کرد ؟ بخاطر داشته باشید اینبار جوانانی باید بجنگند امروز شاهد و مبتلای همه ی این مشکلاتند !

آیا توقع دارید که چشمشون رو به روی رفاه و آسایش همسایگان عربشون در خلیج فارس  ( و حتی استانهای دیگه ) ببندند و وضع خودشون رو با اونها مقایسه نکنند ؟

آیا انتظار دارید با این عملکرد تون ، شیطنت ها و دسیسه های دشمنان ملت برای تجزیه طلبی و ... در جوانان این منطقه اثر نکنه ؟

آقایون ! این مردم خوب یادشونه که زمان جنگ ، شهر های خوزستان بارها و بارها   روزانه هدف موشک ها و " خمسه خمسه " های عراقی قرار می گرفت ( تنها دزفول بیش از 100 موشک ) و هر بار که  موشک می خورد ، رئیس وقت مجلس شورای اسلامی در مجلس می گفت :

" ما این جنایت را محکوم می کنیم و پاسخ جنایت صدام را در جبهه ها می دهیم " و این تنها عکس العملی بود که مردم داغدار می دیدند . اما وقتی تهران عزیز !!! موشک خورد ، دیگه نگفتند در جبهه پاسخ می دهیم ! بلکه با موشک به شهر های عراق حمله کردند . مردم خوزستان از خودشان می پرسند : چرا ؟

آیا جان تهرانیها ارزشمند تر از خوزستانیهاست ؟    آیا ...؟ ))

نمی خوام طولانی تر از این بشه . دلم از این می سوزه که مقامات با عملکرد بدشون به خودشون لطمه نمی زنن بلکه چنان ضربه ای به انقلاب و کشور خواهند زد که تصورش هم وحشتناکه .

سربسته میگم :         شما دارید یک کردستان جدید ایجاد می کنید

شما رو به خدا چشماتون رو باز کنید و ببینید که با بی تدبیریتون چه بلایی دارید بر سر انقلاب و حتی تمامیت ارضی و وحدت ملی میارید .

شما رو به خدا  چشماتون رو باز کنید و ببینید که دارید نسل آینده ی عرب زبان رو ، نه تنها نسبت به انقلاب ، بلکه نسبت به ایرانی بودنشون هم دلزده می کنید

همه ی دنیا ، حتی کشور های بی بته ی حاشیه ی خلیج با سیاستهای ملی شون ، پروژه ی ملت سازی رو تقویت می کنند اما شما با بی تدبیری تون دارید در بخشی از کشور و ملت ، گسستگی ایجاد می کنید !!!!

مبادا دیر بشه ! که در اونصورت  انقلابمون و ایران عزیزمون قطعا لطمه ی غیر قابل جبرانی می بینه !!!

این واقعیت رو از یاد نبریم که :

خوزستان به لحاظ منابع نفت و موقعیت ژئوپلیتیکش و ترکیب جمعیتیش

شیشه ی عمر نظام جمهوری اسلامیه

پس چرا به جای محافظت از این شیشه ، دارید با دست خودتون در معرض سنگ قرارش می دید

 

و کلام آخر :

در سال 59 ، خرمشهر ، خونین شهر شد ، و دیگه هرگز  خرمشهر نشد

بیایید با حسن تدبیر و هوشیاری دوباره این شهر  رو  خرم  کنیم

 

                                         (یه خوزستانی که قلبش برای ایران و انقلاب می تپه)


[+] میهن با شکوه من. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


نامه ی سر گشاده به ...

                              minoo.blogfa.com

به نقل از :   وبلاگ پاسداران 

http://pasdaran.persianblog.ir/post/26

 

نقل این مطلب ، لزوما به معنی تایید کامل آن نیست

.........................................................................

 

نامه سرگشاده به همه وبلاگ‌نويسان ديندار

 

...روي سخن من با وبلاگ نويسان مذهبي است، آنها كه دين ندارند يا ادعاي دينداري ندارند حكمشان جداست، خوب سخن را از اينجا آغاز مي‌كنم:

يادش بخير زماني بود كه نوجوانان ما براي پا گذاشتن به عرصه جبهه و جنگ در شناسنامه‌هاي خود دست مي‌بردند تا سنشان را بيشتر نشان دهند، زماني بود كه تنها دغدغه جوانان ما اين بود كه مبادا جنگ تمام شود و آنها شهيد نشوند، زماني بود كه محاسن داشتن و ساده پوشيدن و ساده زيستن ارزش بود، زماني بود كه از خود گذشتن و براي ديگران مايه گذاشتن باعث آرامش انسان بود، زماني بود كه با نامحرمان انس گرفتن و گپ زدن باعث خجالت و سرافكندگي بود، زماني بود كه ديانت و تقوا و شب زنده‌داري و امثال آن سخت طرفدار داشت، زماني بود كه...

اما با گذشت كمتر از دو دهه اكنون زماني است كه نوجوانان ما در شناسنامه خود دست مي برند تا خود را از اقليتهاي مذهبي نشان دهند، الآن زماني است كه بزرگترين دغدغه جوانان ما اين است كه هنگام چت با نامحرم ديسكانكت شوند، اكنون زماني است كه محاسن داشتن و همشكل پيامبر و مولا بودن، ساده پوشيدن و ساده زيستن مايه سرافكندگي شده است، اكنون زماني است كه زرنگي كردن و حق ديگران را خوردن و آنها را بر خاك سياه نشاندن باعث آرامش شده است، اكنون زماني است كه انس با نامحرمان و چت‌هاي شبانه نه تنها باعث سرافكندگي نيست بلكه نشانه رشد و پيشرفت و تمدن است، اكنون زماني است كه با بي‌سوادي تمام فقط چند حرف قشنگ عليه دين زدن باعث شهرت و مايه افتخارات ملي است...

واي بحال نسلي كه از آن ارزشها به اين لغرشها رسيده باشد، واي بحال جماعتي كه همشكل شدن با كفار را نشانه شخصيت بداند، واي بحال نسلي كه به اسم خدا و مذهب و امام حسين و امام زمان با نامحرمان به گفتگو بنشيند و دانسته و ندانسته نفس شيطاني خود را ارضاء كند، واي بحال جماعتي كه به اسم قلم علَم شيطان را استوار كرده و به اسم دانش، سازش با نفس اماره را رواج ميدهند، واي بحال كسي كه به اسم جبهه و جنگ و شهداء بساط انس و ارتباط با نامحرم راه انداخته است...


بارها گفته‌ام باز هم ميگويم: اين ارتباط آزاد پسران و دختران مذهبي به اسم مذهب بدعتي سخت بد عاقبت است، و اللـه من و تو مسؤوليم، و اللـه ما مقصريم، خيلي از دوستان كه مرا رها كرده‌اند و رفته‌اند گله‌اي هم نيست اما شما كه دور و برت شلوغ است، شما كه پرطرفدار و پرخواننده هستي اگر سكوت كني مقصري، اگر باز هم به تعارف و مسامحه بگذراني بايد جواب امام زمانت را بدهي، تا كجا و تا به كي بايد توجيح كرد؟! مگر ما مسلمان نيستيم؟! كجاي دين ما با اين ارتباطات سازگار است؟! كدام مرجع تقليدي اين چت‌هاي غيرشرعي را اجازه داده است؟!


اين آشناي غريب حاضر است با هر كسي كه ميخواهد در اين مورد به بحث بنشيند، هر كه فكر ميكند من اشتباه ميكنم بسم اللـه...

آخر برادر من به چه مجوزي نسبت به يك نامحرم اين‌طور خطاب ميكني و پيام ميگذاري؟! آخر خواهر من به نظر كدام مرجعي اينطور به نامحرم راه ميدهي و مرتبط ميشوي؟! چشممان را باز كنيم، آخر واقعيت را كه نميشود انكار كرد، فقط خدا مي‌داند اين رابطه‌ها چه صدماتي به نسل ما زده، حجب و حياء از ميان رفته، كانون بسياري از خانواده‌ها از هم پاشيده، لذت عبادت و شوق بندگي از ما رخت بربسته، عزيز من چرا براي نمازت اينطور وقت نمي‌گذاري؟! چرا هفته به هفته مي‌آيد و مي‌رود لاي قرآن را هم باز نمي‌كني؟! چرا نماز صبحت پشت سر هم قضاء مي‌شود؟! تا خرخره در لجنزار اينترنت غرق شده‌ايم و باز توجيه ميكنيم. 

منكر بعضي فوائد اينترنت نيستم اما آخر انصاف دهيد سودش بيشتر است يا ضررش؟! آنقدر ضررش زياد است كه سود جزئي آن به حساب نمي آيد، مثل اينكه ما از حمله آمريكا به عراق تعريف و تمجيد كنيم براي اينكه در كنار اين تهاجم به داد چند نفري هم رسيده‌اند!!!

بهم دروغ نگوئيم، صادق باشيم، كداميك از ما در اين معركه پر ضرر متضرر نشده‌ايم؟! كداميك از ما به بيراهه نرفته‌ايم؟! كداميك از ما چشم خود را آلوده نكرده‌ايم؟! 

آقا جان چت و گفتگوي دو نامحرم اشكال دارد، دين ما اين طور ميگويد، مراجع ما اين طور ميگويند، آخر ما حرف چه كسي را قبول داريم؟! كدام عقلي امضاء ميكند كه به صرف نشناختن و نديدن ارتباط حلال است؟!زياد مي‌گويند كه اين ارتباطات بدون در نظر گرفتن جنسيت است، اين ادعائي است بدون دليل و تخيلي است بدون واقعيت، اگر اينطور است كه مي‌گويند پس بقول اين دوست عزيز اينهمه اصرار و توجيه براي چيست؟! اگر جنسيت مطرح نيست خوب اين همه درد دل و گپ‌هاي آن‌چناني را با يكي مثل خود انجام دهند، تنها كسي مي‌تواند جنسيت را ملاحظه نكند كه يا از نفس گذشته باشد يا دل و جانش در جذبه عشق حضرت حق مجذوب باشد، ما كداميك از اينها هستيم؟!

خلاصه كلام اينكه: يا مرد باشيم و حداقل به اسم خدا و دين و امام حسين و امام زمان گناه نكنيم، يا مردتر از مرد باشيم و اشتباه خود را قبول كنيم و با تمام قوا در صدد جبران برآييم، و اللـه اگر چنين نكنيم مديون امام حسين هستيم، و اللـه اگر توجيه كنيم منفور امام زمان هستيم...

هر كس اين مطالب را ميخواند اگر قبول ندارد دليل بياورد و اگر قبول دارد انتشار دهد.

و ما توفيقي إلّا باللـه، علي اللـه توكّلت و إليه اُنيب...

فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد

شرمنده رهروي كه عمل بر مجاز كرد...

 


[+] فرهنگ. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


پاره ی تن پیامبر

السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س)

 

ایام شهادت پاره ی تن پیامبر (ص)  وجان ِ علی (ع)،

حضرت صدیقه طاهره (س)

بر حضرت صاحب الامر ، بقیه الله الاعظم (عج)

و شما دوستان عزیزم  تسلیت باد

التماس دعا

 


[+] در محضر ولی عصر (عج). نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


چند خاطره ی من ، از پرستاران

 

 

چند سال پیش ، تو  یه بیمارستان فوق تخصصی بستری بودم . باید چند تا عمل جراحی انجام می دادم . خلاصه یه مدت نسبتا طولانی ( در چند نوبت ) مجبور بودم اونجا بمونم .

 

 

 

راستش تا اون موقع ، تجربه ی من از بیمارستان و پرستار و ... فقط در حد عیادت چند دقیقه ای  از  بیمار بود ، اما  اون چند وقتی که اونجا بستری بودم ، فرصتی بود که بتونم با دنیـای واقعی چنین محیطی و مخصوصا آدماش آشنا بشم ، دنیـایی که با اونچه فکر می کردم تفاوت داشت .

می دونم ( و می دونم که می دونی ) که خاطرات هر کسی ممکنه برای خودش جالب باشه اما لزوما جذابیتی برای دیگران نداره !     با اینحال می خوام چند تا از خاطره های کوچیک و دقیقه ای ِ خودم  ( از پرستار های بیمارستان ) رو براتون تعریف کنم . در نگاه اول شاید به نظر برسه که اصلا نمیشه اسمشو خاطره گذاشت ، اما تو هر کدوم از اونا برای خودم نکته ای هست که  هر کدومش یه حس متفاوت بهم میده : تعجب ، تأسف ، تحسین و ...

اصلا خودت بخون ، شاید بعد از خوندنشون با هیچکدوم از این حرفایی که زدم موافق نباشی

 

کوه یخ :       

......................

اوایل ، همه چیز برام تازگی داشت و تصویر روشنی از اون محیط و افرادش نداشتم ، مخصوصا پرسنل پرستاری ، که لازم بود مدتی بگذره تا با دیدن عملکرد و نحوه ی رفتار و معاشرتشون بتونم قضاوت شخصی درستی پیدا کنم . وقتی پرستار ها میومدند تا بهم دارو بِدن یا پانسمان کنن یا ... برخورد خوبی داشتند ، سلام  ، احوالپرسی ، صحبتهای غیر کلیشه ای و مهربانانه و ... خلاصه رفتارشون توأم با صمیمت و مهربونی بود و حتی بعضیشون شوخی هم می کردند ( البته معقول و مودبانه ) !

اما این میون ، فقط یکیشون بود که با همه فرق داشت ، خشک بود و رسمی ، حتی جواب سلامم رو اگه می داد ، طوری بود که انگار از سر بی میلی بود ، سرد و خشک ! انگار کوهی از یخ بود .  حتی وقتی کارش رو انجام می داد و من ازش تشکر می کردم ، احساس می کردم دارم با دیوار حرف می زنم . خلاصه اینکه رفتارش منو به این نتیجه رسونده بود که وقتی خداوند نعمتِ عاطفه و احساس رو بینِ انسانها تقسیم می کرده ، این خانم پرستار  غایب بوده .

این روند ادامه داشت تا اینکه یه اتفاق ساده اما موثر ! پیش اومد : بعد از یکی از جراحی هام ، وقتی منو به ریکاوری آورده بودند ، محل جراحی دچار خونریزی شدید شده بود ، نمی دونم چقدر از ورودم به ریکاوری گذشته بود ، که در حال نیمه هوشیار ، متوجه شدم که پزشک جراحم ناحیه ی جراحی رو فشار می ده و سرِ پرستارها داد میزنه و مرتب دستوراتی می ده . از صدا ها و حرفها و لحنشون معلوم بود که قضیه جدّیه ...     اونجا برای اینکه بتونن خون و سرم بهم تزریق کنن ( چون قبلا از رگهای دو دستم استفاده شده بود و عجله داشتند )    " آنژیوکت "  رو  توی رگ پشتِ پام وارد کردند ( واقعا محل ناجوری بود ) .

( لابد الآن داری میگی : خب که چی ؟آخه این ، تعریف کردن داره !؟  

من که گفتم ممکنه به نظر بی اهمیت بیاد ، اما اونی که برام مهمه نکته ی کوچیکِ آخر مطلبه)

 بالاخره بعد از مدتی منو به بخش منتقل کردند و اونجا پرستار ها دور تختم جمع شده بودند ، با اینکه هنوز کاملا هشیار نبودم اما صداهاشون  ( که دیگه برام آشنا بود) رو می شنیدم یکی از همون مهربونها  ! گفت :

آنژیو کت های توی دستش ( دست من ) رو که قدیمی تره برداریم و اونی که پشت پاش هست نگه داریم ( از نظر پزشکی هم درست می گفت ) اما توی اون لحظه صدای همون پرستار سرد و خشک رو شنیدم . با یه لحن خیلی مهربون و دلسوزانه گفت :

" وای ! نه... ! گناه داره... ! اینی که توی پاشه  در بیاریم

باورم نمی شد . این  لحن مهربون  ...!؟  این کلام پر عاطفه ... !؟

شاید باورتون نشه اما درست بعد از اون روز ،رفتار  همین خانم اونقدر تغییر کرد که می تونم بگم شاید از بقیه هم مهربونتر تر شد .

فکر کنم تو هم موافق باشی که اسم این خاطره رو عوض کنم و به جای کوه یخ ، بنویسم :

                                                 " مرواریدی در صدف "

به یاد پرستاری که مرواریدِ عاطفه ش  ،توی صدفِ ظاهرِ خشکش ، پنهون مونده بود

 

فکر نمی کردم نوشتنش اینقدر طولانی بشه . بنابراین از بقیه می گذرم و فقط دو تا خاطره ی کوچولو ی دیگه می گم تا بیشتر خسته ت نکنم

 

دریافتی :

...................

همین خانم پرستاری که ازش صحبت کردم و حالا دیگه مهربون شده بود ، یه بار که اومدعلائمم رو چک کنه ، بر خلاف همیشه توی اتاقم موند (همراهم رفته بود بیرون و من تنها بودم)و شروع کرد از این د ر  و اون  د ر صحبت کردن و  یه مقدار  از خودش و کارش گفت و ...  ( واقعا کارشون سخت بود . من اگه خودم شاهد نبودم شاید باورم نمی شد ) خلاصه رسید به اونجا که ازم پرسید :

شما ماهی چقدر حقوق می گیری ؟( با توجه به پرونده ، پرستارها شغلم رو می دونستند)

راستش از این سوالش تعجب کردم و در واقع از اینکه به خودش اجازه داده تا این حد خودمونی بشه خوشم نیومد . وقتی دید جوابشو ازم نگرفته ، دوباره گفت :

چقدر ؟  یه میلیون  ؟ ... بیشتر ؟

اون که فکر می کرد من نمی خوام اسرار مالیم رو فاش کنم ادامه داد :

گفتنش که  طوری نیس ، مثلا من راحت می گم . من  دریافتیم در ماه   106000  ( یکصد و شش هزار ) تومنه  .

اصلا انتظار شنیدن چنین مبلغی رو نداشتم  . با اینکه شنیده بودم کارشون سخته و حقوق ناچیزی دریافت می کنن اما تصور نمی کردم تا این حد !!!

با اون شرایط کاری سخت  که من شاهدش بودم  واقعا چنین مبلغی بی انصافی بود !

( راستی ! به اونایی که یه کم شیشه خرده دارن بگم که : یه وقت در مورد انگیزه ی این خانم فکر بد نکنید ، چون خیلی اشتباهه ، اگه منو می شناختید تعجب می کردید که چرا آدما جواب سلامم رو می دن )

 

حُسنِ ظنّ :

............................

یه روز که روی تختم نشسته بودم و داشتم  نمازم رو نشسته می خوندم ( به علت وضعیتی که اون موقع داشتم )  چند تا دانشجوی پرستاری ( ظاهرا برای آموزش عملی  )  وارد اتاقم شدند اما وقتی دیدند مشغول هستم بر گشتند و رفتند .

چند دقیقه بعد  یه خانم داشجو ( که معلوم شد جزء همون چند نفر بوده ) وارد اتاقم شد و اومد کنار تختم ایستاد . منتظر بودم مثل بعضی های دیگه شروع کنه به چک کردن علائم یا  چیزی از این قبیل ، اما دیدم که بعد از یه کم مِن مِن کردن  ، چیزی گفت که به مخیله م خطور نمی کرد برای گفتنِ چنین چیزی اومده باشه . با  حالت محجوبانه ای گفت :

حاج آقا ! منو هم دعا کنید !

غافلگیر شدم . اصلا انتظارشو نداشتم .

ضمن رعایت ادب ، و طوری که بهش برنخوره ( بی رودرواسی )  حقیقت ! رو ( که  من اصلا آدمی نیستم که شما ازش التماس دعا داشته باشی  و ... ) بهش گفتم  ( از ذکر عین جملات می گذرم )

اما اون خانم  که شاید خیال می کرد من دارم تواضع و شکسته نفسی می کنم ، ادامه داد :

" من پیش هر کسی بودم نماز نمی خوند اما شما با این شرایط داشتید نماز می خوندید "

حقیقتشو بخواین ، از یه طرف ، به خاطر این ظاهر بینی و ساده انگاریش ( که باعث اشتباه در شناخت افراد شده بود ) سزاوار تأسف ودلسوزی بود و از طرف دیگه ، این حسن ِ ظنِّ معصومانه ش ، نشان از صفای دل و سادگی روح خودِ اون خانم داشت .

متاسفانه نتونستم  بهش بقبولونم که حرف من حقیقته و تعارف نیست ، و اون با همون حسنِ ظنّی که ناشی از خلوص و پاکی خودش بود اتاقم رو ترک کرد . اما  با خودم گفتم درسته که اون درباره ی من اشتباه  می کنه و درسته که نه تنها دعام بلکه نمازم هم بالا نمی ره ، درسته که خدا دوست نداره صدامو بشنوه ... اما می د ونم که خدا این خانمِ پاکد ل  رو د وست داره ، پس به پاس د لِ با صفا و پاکش با خودم عهد کردم که علیرغم بالانرفتن دعام ، اونو دعاش کنم

و بحمدالله تا امروز به عهدم وفا کردم و الآن چند ساله که اون خانم دانشجوی ناشناس ، جزء اولین افرادیه که توی دعاهام ، مشخصا ذکر می کنم و همه ی خوبیها رو براش از خدا درخواست می کنم . 

مطمئنم  اون دختر دانشجوی دیروز ، امروز یکی از مهربونترین فرشته های سپید پوشه که با مرهمِ عاطفه شون ، جسم و جانِ دردمندان رو التیام میدن

................................................................

راستی 

 

  روز    پرستار   مبارک     

 

 


[+] خاطره. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


نجات آیت الله نجفی مرعشی از مرگ ، توسط امام زمان (عج)

حضرت آیت الله نجفی مرعشی (ره) می فرمودند :

در زیارت عسکریین (علیهماالسلام) و در جادۀ طرف حرم سید محمد ، راه را گم کردم و در اثر تشنگی و گرسنگی شدید و وزش باد ، در قلب الاسد از زندگی مأیوس شدم، غش کرده به حالت صرع و بیهوشی روی زمین افتادم .

ناگهان چشم باز کردم دیدم سرم در دامان شخص بزرگواری است ، پس به من آب خوشگواری داد که مثلش را در گوارایی و شیرینی در مدت عمر نچشیده بودم .

بعد از سیراب کردنم سفره اش را باز کرد و در میان سفره 2 یا 3 عدد نان بود ، خوردم.

سپس این شخص که به شکل ( وضع ظاهری ) عرب بود فرمود :

 " سید ! در این نهر برو و بدن را شستشو نما "

گفتم : برادر ! اینجا نهری نیست ، نزدیک بود از تشنگی بمیرم ، شما مرا نجات دادید .

آن مرد عرب فرمود : " این آب گواراست "

با گفتۀ او نگاه کردم دیدم نهر آب با صفایی است . تعجب کردم و با خودم گفتم : این نهر نزدیک من بود و من نزدیک بود از تشنگی بمیرم .

به هر حال فرمود : " ای سید ! ارادۀ کجا داری ؟ "

گفتم : حرم سید محمد

فرمود : " این حرم سید محمد است "

نگاه کردم دیدم در زیر بقعۀ سید محمد قرار داریم و حال آنکه من در " جادسیه " ( قادسیه ) گم شده بودم و مسافت زیادی بین آنجا و بقعۀ سید محمد است .

باری از فوائد آنچنانی که از مذاکره با آن عرب در این فرصت نصیبم شد ، اینهاست :

تأکید و سفارش بر تلاوت قرآن کریم و انکار شدید بر کسی که قائل به تحریف قرآن است ، حتی نفرین فرمود بر افرادی که احادیث تحریف را قرار داده اند

و نیز ، تأکید بر نهادن عقیقی که اسماء مقدسۀ چهاده معصوم ( ع) بر آن نقش بسته و نوشته شده در زیر زبان میت

و نیز سفارش فرمودند بر احترام پدر و مادر ، زنده باشند یا مرده ، وتأکید بر زیارت بقاع مشرفۀ ائمه علیهم السلام و اولاد آنها و تعظیم و تکریمشان

و سفارش فرمود بر احترام ذریۀ سادات ، و. به من فرمود :

" قدر خود را به خاطر انتسابت به اهل بیت علیهم السلام ، بدان و شکر این نعمت را که موجب سعادت و افتخار زیاد است به جا آور "

و سفارش فرمود بر خوادندن قرآن و نماز شب و فرمود :

" ای سید ! تأسف بر اهل علمی که عقیده شان انتساب به ماست و لیکن این اعمال را ادامه نمی دهند "

و سفارش فرمود بر تسبیح حضرت زهرا سلام الله علیها و بر زیارت سید الشهدا علیه السلام از دور و نزدیک و زیارت اولاد ائمه (ع) و صالحین و علما

و تأکید بر حفظ خطبۀ شقشقیۀ امیرالمومنین علیه السلام و خطبۀ علیا مخدره زینب کبری سلام الله علیها در مجلس یزید لعنت الله علیه و دیگر سفارشات و فوائد .

به ذهنم خطور نکرد که این آقا کیست ، مگــر وقتی که از مد نظرم غایب شد .

...........................................................................................

1-     گرچه ظاهرا " مرعشی نجفی " صحیح است اما چون در کتاب به این صورت نوشته شده بود ، من هم به همین صورت نقل کردم .

2-     مأخذ : کتاب ملاقات علمای بزرگ اسلام با امام زمان (عج)

 


[+] در محضر ولی عصر (عج). نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


چراغ فیتیله ای در بارگاه رضـوی

 

     زادروز خجستۀ حضرت امام حسن عسکری (ع)   

بر مولایمان

حضرت صاحب الامر ، ولی عصر (عج)

و

  شما دوستان عزیـزم مبـارک باد

.............................................................................

                                   minoo.blogfa.com

 

حاج آقا سید عباس غفوری که مسئول برق آستان قدس رضوی بودند ( یا هستند ) این قضیه را شخصا برای مولف کتاب (( شجرۀ طیبه )) تعریف کرده اند :

(( یه روز غروب نیم ساعت قبل از اذان ، زنی با یه چراغ فتیله ای که پر از نفت کرده بود  اومد توی دفتر و درخواست کرد که اون شب ، چراغ رو برای او در حرم روشن کنم . نگاهی بهش کردم و خـنـده م گرفـت  

بهش گفتم :

خانم ! اینجا صد هزار چراغ و لوستر روشنه ! این چراغ به چه درد شما می خوره ؟

گفت : نذر کرده م . اینو گفت و چراغ رو هم گذاشت و رفـت

درست سرِ ساعت 8 موقع نماز عشاء که تمام صحن و سالنها پر از جمعیت بود ، از حـرم تلفن زدند و گفتند :

 

                              برق حرم قطع شده !

دویدم و رفتم حـرم

هرچه کلید برق رو می زدم مـی پـریـد

اومدم چراغ اضطراری رو برداشتم اما دیدم که باطری نداره و کار نمی کنه

مونده بودم که چکار کنم ؟

فوری به یاد چراغ فیتیله ای اون زن افتادم 

رفتم اونو روشن کردم و با اون چراغ به حرم برگشتم

درست  5/1 ساعت فانوس اون خانم توی حـرم روشن بـود و ما با استفاده از نورش تونستیم کارمون رو انجام بدیم

وقتی کارمون تموم شد تو دلم گفتم :

ای امام بزرگوار ! هر کس به در خونۀ تو بیاد نا امید برنمی گرده ، چطور چراغ این زن ، حـرم تو رو روشن کرد که فکرشو نمی کردم

در مدت 30 سال خدمتم چنین اتفاقی پیش نیومده بود ))

          ............................................................................

 

در واقع ، چراغی که در نظر بندۀ خدا بی ارزش بود ، چون برای خدا ! بود

 

" تنها چراغِ روشنِ" حرمِ ولیِّ خـدا شد

 


[+] دین. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


نامه اعتراض جهانی به گوگل ارت

ایرانیان غیرتمند !!!

 

برای امضاء کردن نامۀ

 اعتراض جهانی

 به

 

چو ایران نباشد تن من مباد

 

 درج نام مجعول " خلیج عربی " به جای " خلیج فارس "

 

در نقشۀ هوایی گوگل ارت

  ( GOOGLE EARTH )

 

و حذف این نام ننگین از نقشه

 

به لینک زیر مراجعه کنید

 

http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html

 

 


[+] میهن با شکوه من. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


سنگ ... ماه ... آب

 

یه روز ، یه دوست به من گفت :

سنگ در برکه می اندازم و

                                        می پندارم

با همين " سنگ زدن "

ماه به هم می ريزد

 

                    minoo.blogfa.com

 

کِی به انداختنِ سنگِ پياپی در آب

ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت ؟ ؟ ؟ ؟

 


[+] دل نوشته ها. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


همسران رضا خان

در مورد ازدواج رضاخان نظرات مختلفي وجود دارد:

 

 اولين ازدواج وي با دختردايي خود مريم (صفيه، تاجماه) بود كه رضاخان 9 سال با اين زن زندگي كرد تا اينكه مريم هنگام نخستين زايمان خود درگذشت و از او دختري به نام همدم (فاطمه) كه بعد به همدم‌السلطنه ملقب گرديد، باقي ماند.

تاج‌الملوك (دومين همسر رضاخان) در مورد اولين ازدواج همسرش (رضاخان) در كتاب خاطرات ملكه مادر مي‌گويد:

 ” البته اين موضوع را سالها نمي‌دانستم، تا بعد از شاه شدن رضا. او آن را از من پنهان كرده بود. حالا تاريخش را به خاطر ندارم. ولي يادم هست كه يك روز دختري را همراه خودش به كاخ شهر آورد و گفت: ” اين دخترم است. بعد برايم مشروحاً تعريف كرد كه موقع خدمت در آترياد همدان با يك زن همداني به نام صفيه ازدواج موقت كرده و اين دختر حاصل آن ازدواج است. من اين زن (صفيه) را هرگز نديدم.

بعدها همدم‌السلطنه تنها فرزند اولين همسر رضاخان به ازدواج هادي (حديكجان) آتاباي (فرزند پدرخوانده رضاخان) درآمد و اين وصلت عاملي براي حضور مداوم خانواده آتاباي در دربار پهلوي شد.

 

همسر دوم رضاخان تاج‌الملوك فرزند ” ميرپنج تيمورخان آيرملو“ افسر مهاجر قفقاز بود كه پس از انقلاب بلشويكي روسيه به ايران آمده بودند.

                                      minoo.blogfa.com

                                                 تاج الملوک

 

رضاخان هنگام ازدواج با تاج‌الملوك در سال 1294 شمسي درجه ياوري (سرگردي) داشت و از او داراي چهار فرزند به نامهاي شمس (1296ش)، محمدرضا و اشرف (1298ش) و عليرضا (1301ش) شد.

تاج‌الملوك پس از فوت رضاشاه با غلامحسين صاحب ديواني ازدواج كرد.

 

                      minoo.blogfa.com

                                  شوهر دوم تاج الملوک ( سمت چپ )

 

صاحب ديواني در واقع هم سن و سال پسر تاج‌الملوك بود و عضو يكي از شاخه‌هاي خانواده متنفذ قوام‌الملك شيرازي در استان فارس به شمار مي‌آمد. غلامحسين خان صاحب ديواني پس از اين وصلت مدارج ترقي را طي نمود و خيلي زود به نمايندگي مجلس شوراي ملي انتخاب گرديد.

تاج‌الملوك پس از وقايع شهريور سال 1320 به منظور كسب قدرت بيشتر گاه و بيگاه در سياست دخالت مي‌كرد و از هيچ نقشي براي مطرح كردن عليرضا كوچكترين فرزند خود در برابر محمدرضا پهلوي فروگذار نمي‌كرد.

” ارنست آر. اوني“ عضو مؤثر سازمان سيا كه در سال 1976 ميلادي گزارشي پيرامون ” نخبگان و توزيع قدرت در ايران“ تهيه كرده است، مي‌نويسد:

تاج‌الملوك زماني درصدد اجراي توطئه‌اي عليه محمدرضا بوده تا فرزند ديگرش عليرضا را به جاي وي بر تخت سلطنت بنشاند.“

(عليرضا پهلوي تنها برادر تني محمدرضا شاه بود كه در سال 1333 شمسي در يك سانحه مشكوك هوايي كشته شد).

 

 

در سال 1300 شمسي رضاخان تصميم به ازدواج مجدد مي‌گيرد:

همسر سوم وي ملكه توران (قمرالملوك) دختر عيسي خان مجدالسلطنه اميرسليماني و نوه مهديقلي خان مجدالدوله از رجال دربار قاجار بود.

                         minoo.blogfa.com

                               از چپ :  توران و  پسرش غلامرضا

 

رضاخان در اين سال كه مسئوليت وزارت جنگ را به عهده داشت با اين ازدواج با خانواده قاجار پيوند خورد.

رضاخان براي اينكه همسرانش از هم دور باشند و حسادتهاي زنانه باعث بروز مشكلات ويژه‌اي برايش نشود، خانه‌اي جديد در حوالي چهارراه پهلوي براي توران احداث نمود.

تاج‌الملوك همسر دوم رضاخان و مادر محمدرضا در كتاب خاطرات ملكه مادر در مورد ملكه توران مي‌گويد:

هيچ زني چشم ديدن هوو را ندارد. بنابر اين بنده را متهم به حسادت و اين جور حرفها نكنيد. من هم مثل همه زنها از هوو خوشم نمي‌آيد. اما راه ديگري نداشتم و ناگزير بودم به خاطر رضايت شوهرم كوتاه بيايم و شرايط را تحمل كنم. اين دختر (توران) دماغي بسيار پرنخوت و سر پر بادي داشت. با آنكه در كمال خوشحالي و رضايت تن به ازدواج داده بود، پس از ازدواج و تولد غلامرضا (1302ش) بناي ناسازگاري را گذاشت و هنرش اين بود كه رضا را تحت تسلط خود درآورده و او را وادار كند تا مرا از قصر بيرون بيندازد و خودش ملكه ايران شود. رضا نتوانست اين زن خودپسند را تحمل كند و پس از تولد غلامرضا او را طلاق داد و فرستاد دنبال كارش.“

توران كه هنگام طلاق كمتر از بيست سال داشت از آن دوران چنين ياد مي‌كند:

” تمام دوران اقتدارش (رضاخان) براي من بيچارگي و نشستن و ديدن و ساختن با ناملايمات بود.“  

توران پس از طلاق از رضاخان در سال 1302 شمسي، تا سال 1322 ازدواج نكرد. سپس با بازرگان ثروتمندي به نام ذبيح‌الله ملكپور وصلت نمود و تا هنگام مرگ رضاشاه به همراه تنها فرزندش غلامرضا پهلوي در يكي از عمارتهاي دربار زندگي مي‌كرد. وي پس از انقلاب اسلامي مدتي در آلمان به سر برد و در سال 1373 شمسي در پاريس در خانه سالمندان فوت كرد.

 

                           minoo.blogfa.com

                                         توران و همسر دومش

 

رضاخان درصدد بود تا پس از توران اميرسليماني همسر چهارمي برگزيند:

براي اين منظور از طريق اميرلشكر خدايارخان خداياري با عصمت‌الملوك دولتشاهي دختر غلامعلي ميرزا مجلل‌الدوله دولتشاهي كه بعدها از سوي رضاخان به سمت رياست تشريفات داخلي دربار پهلوي منصوب شد، آشنا گرديد و پس از چندي وي را به عقد خود درآورد.

                           minoo.blogfa.com

                                                    عصمت الملوک

 

عصمت‌الملوك از سال 1302 كه وارد دربار شد تا تاجگذاري رضاخان در سال 1305، سه فرزند به نامهاي عبدالرضا (1303ش)، احمدرضا (1304ش) و محمودرضا (1305ش) و سالهاي بعد دو فرزند ديگر با نامهاي فاطمه (1307ش) و حميدرضا (1314ش) به دنيا آورد.

عصمت‌الملوك دولتشاهي به هنگام تبعيد رضاخان، همراه وي به جزيره موريس رفت و پس از چند ماه به تهران بازگشت. وي از ابتدا وارد سياست نشد. اما از نفوذ خود در به كار گماردن اقوام خويش در پستهاي پر درآمد استفاده شاياني كرد. پس از مرگ رضاخان در ويلاي شخصي خود در شميران اقامت كرد.

پس از انقلاب اسلامي در تهران ماند و در سال 1374 شمسي در سن 90 سالگي درگذشت.

 

                                ..................................................

البته نباید از اینکه رضاخان 4 همسر داشته تعجب کنید ، چون :

عباسعلي خان پدر رضاخان ،  5 همسر داشته كه رضاخان تنها فرزند پنجمين همسر پدرش، نوش آفرين (سكينه يا زهرا) محسوب مي‌شود.

 

..............................................................................................................

منابع و مآخذ:

1. كيوان پهلوان، رضاشاه از الشتر تا آلاشتف تهران، آرون، 1383.

2. اسكندر دلدم، زندگي پر ماجراي رضاشاه، تهران، گلفام، 1370.

3. فرهاد رستمي، پهلوي‌ها، تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1378. ج 1.

4. احمد پيراني، زندگي خصوصي محمدرضاشاه پهلوي، تهران، به آفرين، 1382.

 

 


[+] تاریخی. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


ازدواج دانشجویی شاه ؟؟؟

مأخذ عکسهای خام :  سایت موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

 

 

  ازدواج دانشجوییِ شاه  

...................................

چقدر بهت بگم ؟

دیگه زبونم مو درآورد بسکه گفتم ازدواج باید ساده باشه ! دانشجویی باشه ! اسلامی باشه !  اما کو گوش شنوا ؟

تو که حرف منو گوش نمی کنی ، اقلا بیا از این دو تا قناری پاک و معصوم !!! یاد بگیر

منظورم همین ممّدرضا و زن سومشه

جون من یه نیگا به سند ازدواجشون بنداز :

 

                          minoo.blogfa.com

                         minoo.blogfa.com

 

آخِی ... بمیرم الهی ...می بینی ؟

مهریه ش فقط یه جلد قرآن و یه شاخه نبات .

لابد قرآن واسه تلاوت روزانه شونه و شاخه نبات رو هم می خواستن به جای قند ، با چایی بخورن ...  

نازی ... نازی ... معلومه هیچکدومشون میلی به مال دنیا نداشتن ...

ظاهرا از دختر پیغمبر هم مسلمون تر و زاهدتر بودند ، آخه مهریۀ اون حضرت بیشتر از این بود !!!  

پیداست که این عروس خانم فقط به دین و ایمون و فضائل اخلاقی داماد توجه داشته ... لابد دیده که ممّدرضا خیلی مرد پاک و مومن و فاضلیه ، واسه همین ، بدون حتی یه سکه بهار آزادی !!! زنش شده

یاد بگیر !

                          minoo.blogfa.com                      

می بینی ؟

عروس خانم هیچ شرط و شروطی واسه داماد نذاشته ... یاد بگیر ! ...

مثل شما نیس که بترسه داماد بعدا معتاد و فاسد از آب دربیاد ! عروس خوب می دونسته که ممّد رضا اونقدررررررررر پاک و باخداست که اصلا اهل خلاف و مشروب و عیاشی و ... نیست و سمتش هم نمی ره !

 

                        minoo.blogfa.com

جالبه !

این عروس خانم ،  "فرح دیبا " ست اما سند ازدواجش رو با نام "فرح پهلوی" امضا کرده !؟

یعنی اینقدر هول بوده  که زودتر جزء پهلوی ها بشه !؟

یا واسه پهلوی ها افت داشته که عروسشون با نام خانوادگی خودش امضاء کنه !؟

یا ... ؟

صرف نظر از اینکه قانونا درست نیست ، به نظر من خودشو ضایع کرده

تو اینکار رو نکنی ها !  

 

                       minoo.blogfa.com

 

این هم حسن آقا  امام جمعۀ تهران که زن سوم شاه رو عقد کرده

                                    

                                 تقبّل الله    حاج آقا !       

 

                       minoo.blogfa.com

 

چـــــی !!!؟

سیاه کاریه !!!؟  

می خواستن مردم رو فریب بدن !!!؟ 

این چه حرفیه می زنی ؟

نه بابا . فکر بد نکن     

این طفلکیا فقط دنبال یه زندگی سالم و ساده توی یه کلبۀ کوچیک بودند مثل این :   

 

          minoo.blogfa.com

 

اگه می بینی که

میلیارد میلیارد پول خرج کردند ...      

و حیف و میل می کردند ...   

و منافع مملکت رو به حراج گذاشتند ... 

و به جیب خودشون و اجنبی ها وارد می کردند ... 

و عزت و استقلال کشور رو به باد دادند … 

کشور رو عقب مونده نگه داشتند  

و میلیاردها تومان و دلار و طلا و جواهر و ... رو با خودشون بردند ...

                                           

ناراحت نباش !

      

 

آخه

 

       نصف مملکت ارث باباشون بوده !!!   

                           نصف دیگه ش هم میراث ننه شون !!!!                    

 

تصاویر اسناد ( سایز بزرگ و خام ) در " ادامۀ مطلب "

 

 


[+] تاریخی. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


جشن انقلاب با اسناد تاریخی

                         

minoo.blogfa.com    

   

جشن انقلاب مبــــــارک 

        

اسناد و عکسهای تاریخی

در مورد خاندان پهلوی

از فردا در

مـــــــــــــــینو

 


[+] دنیای سیاست. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


... لبـیک

حـســــــين

minoo.blogfa.com یا حسـین

 

تشنه ی   لبيک  بـود

نه تشنه ی آب

 


[+] تلنگری به خود !. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


تردیـد و امــید

                       یا حسین . minoo.blogfa.com

مردّد بودم . تردید داشتم که بهش سلام کنم یا نه !؟

خجالت می کشیدم . شاید حیا بود . اما نه . بیشتر ، شرمساری بود ، تا حیا !

می خواستم بنویسم ولی نمی شد . انگار دستم ، پای جلو رفتن نداشت .

قلم ، از خودم هم شرمسار تر بود .

توی اون لحظه های افت و خیز ِ ذهنم ، فقط تونستم چند تا کلمه بنویسم . گمونم قلم نمی خواست توی این گستاخی ، با من شریک باشه ، چون خیلی زود ، با لکّۀ قطره های عرق شرمش ، کلماتم رو پنهون می کرد .

این کارش منو یاد لکّۀ سیاهی انداخت که سالها پیش ، روی صفحۀ سفید دلم افتاده بود و روز به روز ، بزرگ و بزرگتر می شد ، اونقدر بزرگ ! که حالا مجبورم روی صفحۀ سیاه دلم ، دنبال یه لکۀ کوچیک سفید بگردم . لکۀ سفیدی که اگه پیدا می شد ، شاید اونوقت دیگه روم می شد که بهش سلام کنم .

. . . . . . .

توی اون حال و هوا ، نمی دونم چی شد که یاد یه قصه افتادم ، یه قصه ی واقعی شیرین تر از قصه ی شاه پریون :

چند وقت پیش از تلویزیون شنیدم که

روزی امام صادق (ع) از محلی عبور می کردند . فردی که شراب نوشیده بود ، وقتی امام (ع) رو دید ، از شدت خجلت و شرمساری ، روی خودش رو از امام (ع) برگردوند تا چشماش توی چشمای امام نیفته .

امام (ع) وقتی این حرکتِ او رو دیدند علت رو ازش پرسیدند .

جواب داد : از شما روی برگردوندم چون شرمسار از شرابخواری خودم بودم .

امام صادق (ع) فرمودند :

از ما ( اهل بیت علیهم السلام ) روی برنگردانید ! حتی اگر شراب نوشیده باشید

. . . . . . .

الحق که این خاندان ، خاندان کرامتند .

با یادآوری این مطلب ، حسّ خیلی شیرینی پیدا کردم . درسته که شاید دیگه توی اون صفحۀ سیاه ، نقطۀ سفیدی پیدا نکنم ، اما یه چیز بهتر پیدا کردم!

درست توی افق روبرو !

یه نقطه که نه تنها سفیده بلکه نورانی هم هست :   نقطۀ امــید

پس سرزنشم نکنید اگه می بینید که به خودم اجازه می دم با همون گردن کج

و از عمق همون جان ِ شرمسار

و از کُنهِ همون صفحۀ سیاه

با همۀ وجودم

بگم و بنویسم :

السّلام عليک يا ابا عبدالله الحسين

 


[+] دل نوشته ها. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


دیگ به دیگ میگه روت سیاه

چرا بعضیا اینجوری هستن !!!؟ صد رحمت به سنگ پای قزوین .

 شاید هم ، نه . شاید عیبشون این باشه که به عیب خودشون کورند و به عیب دیگران بینا !

یه همچین روزایی که می رسه ، بازار سرزنش مردم صدر اسلام ، گرم میشه و بعضیا با ژست " نگه کردن عاقل اندر سفیه " دادِ سخن میدن که :

(( ... ای وای ! که امت بعد از فوت پیامبر ، غدیر رو فراموش کرد ... ای داد ! که امت بعد از پیامبر دچار اختلاف و تشتت شد ... ای هوار ! که اونا چقدر آدمای بدی بودند ... سست ایمان بودند ... اینجور بودند ... اونجور بودند ... ))

یکی نیست بگه :

دِ آخه انصاف هم خوب چیزیه

کارِ اونا بد بوده ؟ درست ، قبول

نباید اونجور عمل می کردند ؟ درست ، قبول

نباید دچار اختلاف می شدند ؟ درست ، قبول . اما شما چطور به خودتون اجازه می               دید که اونا رو سرزنش کنید !؟

مگه خودتون با اونا چه فرقی دارید ؟

یه نگاهی به خودتون بندازید . شما خودتون توی یه امتحان خیلی خیلی خیلی

کوچیکتر رفوزه شدید !

 می پرسید کدوم امتحان !؟ عرض می کنم :

حدود سی سال پیش توی این مملکت انقلاب شد . این انقلاب یه رهبر داشت که همه قبولش داشتند و ازش اطاعت می کردند . این رهبر 14 سال سختی و رنج و مشقت کشیده بود تا تونست حکومت انقلابی رو تشکیل بده ( چه جالب ! شبیه 13 سال رنج و مشقت پیامبر قبل از تشکیل حکومت ) 10 سال رئیس حکومت بود ( چه جالب ! درست مثل حکومت 10 ساله ی پیامبر ) توی این مدت 10 ساله ی حکومتش همه ازش اطاعت می کردند و قبولش داشتند ( چه جالب ! مثل دوران حکومت پیامبر )  توی این ده سال حکومتش بار ها و بار ها به مناسبتهای مختلف ، بر حفظ وحدت و پرهیز از تفرقه تاکید می کرد و نگران سرنوشت مردم و انقلاب بود ( چه جالب ! درست مثل پیامبر ) اون رهبر وقتی از دنیا رفت ، هنوز کفنش خشک نشده بود که اختلافات سر و کله شون پیدا شد ( درست مثل بعد از رحلت پیامبر ) اصحاب و یارانش دو جبهه شدند و جلوی هم صف کشیدند ... چه حرفها که بعضیها در مورد بعضیها نمی زدند و چه القابی که به همدیگه نمی دادند ... بعضی به مالک اشتر ملقب شدند و بعضیها با طلحه و زبیر مقایسه شدند ...

نمی دونم بخندم یا گریه کنم ؟ بعضیها که خودشون " چنین " کردند ، مردم صدر اسلام رو سرزنش می کنند که چرا " چنان " کردند !!!

سرتون رو درد نیارم ، اگه از من بپرسید ، میگم : ما ( بعضیامون ) اگه از مردم صدر اسلام بدتر نباشیم ، بهتر هم نیستیم . پس حق نداریم اونها رو بخاطر گناهی که خودمون هم مرتکب شدیم ، سرزنش کنیم .

شدیم همون مثل قدیمی فارسی :

                               (( دیگ به دیگ میگه روت سیاه ))

البته این طنز تلخ ، در مورد امام حسین و جریان کربلا ، گزنده تره ، به موقعش به اونم می پردازیم .

 

عجالتاٌ :

                         عیــــــد غــــــدیـــر خـم بر شما مبـارک

 

 


[+] تلنگری به خود !. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


روز هشـتم

                                    حقیقت ، تلخش هم شیرینه

روز هشتم

.............

  خداوند

       روز اول آفتاب را آفريد

           روز دوم   دريــــــا

             روز سوم   صـــــدا را

               روز چهـارم  رنگـهــا را

 روز پنجـم    حيـــوانـات

    روز شـشم   انســــان را

                    و

         روز هفـتم

          خداوند انديشـيد :

            ديگر چه چيـزی را نيافريده است ؟

               پس

                     تــــو را

                                برای مـن آفريــــــــــــد

      حقیقت ، تلخش هم شیرینه


[+] شعر. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


فقط ! برای دیدارش ...

 

برای جان تازه

برای امید

برای طراوت روح

برای عیدی  عید فطر

                  برای دیدار ...


[+] دل نوشته ها. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


ناصرالدین شاه و ملیجک

 سلام   

 

من با اینکه چیز زیادی از عکاسی نمی دونم ، به این هنر علاقه مندم و گاهی یه عکس ، ( به خاطر کادر بندی ، رنگ ، سوژه و ... ) واقعا منو مجذوب می کنه . تصمیم گرفته م که از این به بعد ، بعضی از عکسهایی رو که به لحاظ هنری ، تاریخی ، سیاسی ، خبری ، طنز یا ... ارزش  دیدن رو دارن ، توی مینو بذارم . امیدوارم از نظر شما هم ارزش ِ دیدن داشته باشن .

لطفا نظرتون رو در موردشون برام بنویسید .

                       

............................................................

امروز یه عکس تاریخی رو براتون انتخاب کردم :

عکسی از ناصرالدین شاه قاجار و ملیجک .

حتما ملیجک رو می شناسید . پسرک بینوایی که زندگیش شبیه افسانه هایی شد که من و شما توی بچگی می خوندیم . ملیجک یه پسر بچه ی معمولی و بی چیز بود که برای کسب درآمد گنجشک زنده شکار میکرد و می فروخت . تا اینکه یه روز ، همین آقا ، یعنی جناب سلطان بن سلطان بن سلطان ، خاقان بن خاقان بن خاقان ، سلطان صاحبقران ، ناصرالدین شاه قاجار !  سوار بر اسب ، همراه با ملازمانش از راهی می گذشت و مشاهده کرد که پسر بچه ای کنار راه ایستاده و بدون اینکه    قبله ی عالم ! رو بشناسه ، گنجشکی رو در دست گرفته بود و فریاد می زد :   (( ملیــــــــــــــجک ، ملیـــــــــــــــــجک )) .

 

 

سلطان ِ قدر قدرت ِ قوی شوکت ِ قجر ، از پسر خوشش اومد و او رو با خود به قصر شاهی برد و اسمش رو ملیجک گذاشت ، در واقع اسم پسرک ملیجک نبود و شاه چون دیده بود او ملیجک ( گنجشک ) می فروشه ، او رو به همین نام صدا می کرد واونو در ناز و نعمت بزرگ کرد درست مثل یه شاهزاده ! تا جایی که عزیز دردانه ی شاه شد و( اگه اشتباه نکنم ) به لقب عزیزالسلطان هم مفتخر شد ! .

                                       

 

الحق ! بر خلاف خیلی از القاب بی مسمای درباری ، این یکی کاملا با منطبق بر حقیقت بود ، ملیجک واقعا عزیز ِ سلطان بود .

این هم عکسِ ناصرالدین شاه و ملیجکش !

با قصه ی زندگی ملیجک ، آدم یاد قصه های چارلز دیکنز میفته !

 

      ناصرالدین شاه و ملیجک - مینو

 


[+] عکس. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


ای پادشه خوبان

زادروز خجسته ی

پادشاه خوبان جهان

مهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی

( خداوند ظهورش را نزدیک فرماید )

را به شما دوستداران خوبی ها شادباش می گویم

 

 

 

 

شنیدید که میگن خدا به دل بعضیا مُهر زده ؟

من اینو در مورد خودم ، با تمام وجود لمس می کنم

 شما رو به مهدی فاطمه قسمتون می دم منو هم دعا کنید ،

مخصوصا امشب

 شب نیمه ی شعبان

خیلی به دعاتون نیاز دارم

 (( ساسان ))


[+] فرهنگ. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


حافظ کیست ؟ ( 3 )

 

یکی از استادان حافظ ، علامه میر سید شریف گرگانی ست .

در تاریخ روایت شده که هرگاه در محضر ایشان شعر خواهده می شد می فرمود :    (( به عوض این ترهات ، به فلسفه و حکمت بپردازید )) اما وقتی حافظ – که شاگرد او بود – می آمد ، علامه از او می پرسید :  

(( بر شما چه الهام شده است ؟ غزل خود را بخوانید )) .

 شاگردان به استاد اعتراض می کردند که چرا ما را از شعر منع می کنی ولی به شعر حافظ رغبت نشان می دهی ؟

 استاد در پاسخ می فرمود :

(( شعر حافظ ، همه الهامات و حدیث قدسی و لطلئف حکمی و نکات قرآنی ست ! ))

وقتی به توصیفات افراد از حافظ ( بخصوص استادان او از جمله قوام الدین عبدالله که حافظ سحر ها به محضر درس او می رفته )  ، توجه می کنیم به وضوح می بینیم که حافظ در زمان خود نه تنها به عنوان  یک فرد فاسد و عیاش شناخته نمی شده بلکه حتی به عنوان یک شاعر یا صوفی هم شهرت نداشته . او در نگاه مردم عصر خود ، به ویژه علما و استادانش ، به عنوان فردی عالم و پارسا و مخزن اسرار الهی معروف بوده و بزرگانی همچون علامه گرگانی حافظ را نقطه ی دریافت الهامات الهی، و شعرش را    حدیث قدسی ! ونکات قرآنی ! می دانسته و این نشان میده که لقب  لسان الغیب  ( زبان گویای الهامات غیبی) عنوانی نیست که فقط  مردم معاصر به حافظ اعطا کرده باشند .

در پایان این بخش از بحث ( زندگی حافظ ) به کلام محمد گلندام ، همدرس حافظ ، اشاره می کنم که در خصوص جمع آوری دیوان شعر او ، اینطور گفته :

(( غالبا استاد ما قوام الدین عبدالله ، به حافظ اصرار می کرد و می گفت این شعر ها را جمع آوری کن ، حیف است این اشعار از بین برود . اما حافظ تعلل می کرد ، او آنقدر مشغول مطالعه ی کتب و دواوین عرب و کشاف و مفتاح و مصباح و ... بود که فرصت این کار را نداشت . تا اینکه در سال 792 بعد از وفاتش ، ما ( گلندام ) اشعارش را جمع آوری کردیم )) .

با توجه به این مختصری که از زندگی حافظ و اظهار نظر های همعصران او ، ملاحظه کردید ، آیا ممکنه که کسی فاسد و بی دین باشه اما مردم اینطور مثل علما و عرفا او رو توصیف کنند !؟

در خصوص چهره ی حافظ در زمان خودش ، گفتنی های بیشتری وجود داره که می تونه تایید بیشتری باشه بر شهرت او ( در زمان خودش ) به عنوان عالمی فاضل و زاهدی وارسته و اهل سلوک . اما اجازه بدین بیشتر از این مطلب رو طولانی نکنم . انشاء الله در پست های بعدی به بررسی افکار و شخصیت حافظ در آینه ی اشعارش خواهم پرداخت . البته باز هم به اختصار .

 

                                                                        ... ادامه دارد

 

(( با عرض پوزش : به دلایلی منبع این مطالب رو در بخش پایانی به استحضارتون می رسونم ))

 

 

 


[+] فرهنگ. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


جانِ جانهای عاشق

 

زادروز فرخنده ی

فرمانروای دیار عزت ، مولای آزادگان ، مهتر جوانان بهشت ، جانِ جانهای عاشق

حضرت ابی عبدالله الحسین (ع)

بر شما مبارک

 


[+] فرهنگ. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


حافظ کیست ؟ ( 2 )

....................................

واقعا شگفت انگیزه !

حافظ از نگاه بعضی ها :

مردی عارف و اهل سلوکه که سینه ش مخزن اسرار و الهامات الهی ست و شعرش بطن منظوم کلام وحی !

و از نگاه برخی ، شخصی لاابالی و فاسد و بی دین ، که نه تنها از ایمان بلکه از فضایل و حتی خصائل انسانی هم بویی نبرده و شعرش ، تراوشات ذهن تاریک و دل هوسبازشه !

چه چیزی عجیب تر از اینکه از یک موضوع و مصداق واحد ، دو تعریف و توصیف کاملا متضاد ، و بلکه متناقض ارائه شده !

یک مرد ، در آنِ واحد ، هم عارف و مخزن اسرار الهیه و هم فاسد و بی دین !؟

یک شعر ، در آنِ واحد ، هم حدیث قدسی و نکات حکمی و الهامات غیبیه ، و هم هرزه گویی های پوچ یک مرد لاابالی !؟

در چنین مواردی ، بهترین و شاید تنها راه برای رسیدن به شناخت حقیقی و قضاوت صحیح در مورد فرد ، توجه و تأمل در دو چیزه :

1 – تاریخ زندگی او

2 – آثار او ( و در مورد حافظ ، دیوان شعرش )

من انشاءالله در چند پست بعدی ( به اختصار ) ، ابتدا نگاهی خواهم داشت به زندگی و شخصیت حافظ از نگاه تاریخ ، و در مرحله ی بعد تلاش خواهم کرد با بررسی اشعار حافظ ، تصویری واقع بینانه از او به دست بیارم .

 

                     

 

 

زندگی و شخصیت حافظ در آینه ی تاریخ :

......................................................

حتما قبول دارید که مهمترین و مشهور ترین صفتی که به حافظ نسبت داده میشه عارف بودن حافظه . در واقع این اوج ادعای کسانیه که به حافظ نگاهی مثبت دارن .

_  آیا حافظ یک عارف بوده یا نه ؟

_  آیا این شهرت ، فقط ساخته و پرداخته ی حافظ دوستانه ؟

_  حافظ کی بوده ؟ یه شاعر ؟ یه لا ابلی عیاش ؟ یه صوفی ؟

_  اصلا مردمِ زمان حافظ ، اونو چه جور آدمی می دونستن ؟

وقتی به تاریخ نگاه می کنیم ، ( به عقیده ی من ) اولین چیزی که توجه ما رو به خودش جلب می کنه اینه که حافظ در عصر خودش ، شهرتش بیشتر به عنوان یه عالم فاضل بوده تا یه شاعر !

محمد گلندام که در زمان حافظ زندگی می کرده ، همشاگردی حافظ بوده و با هم در محضر استادشون قوام الدین عبدالله درس می خوندن و با هم محشور بوده ن . گلندام که بعد از وفات حافظ اشعار او رو جمع آوری کرده و به صورت دیوان مدونی درآورده ، مقدمه ای هم بر اون دیوان ( اشعار حافظ ) نوشته که اونجا وقتی می خواد از حافظ نام ببره این القاب و توصیفات رو در کنار اسمش می نویسه :

(( ذات ملک صفات ، مولانا الاعظم السعید المرحوم الشهید ، مفخر العلماء ، استاد نحاریر الادباء ، مخزن المعارف السبحانیه ، شمس المله والدین ، محمد الحافظ الشیرازی ... طیب الله تربته و رفع فی العالم القدس رتبته ))

کاتبان دیگر دیوان حافظ هم ( نزدیک به زمان حیات او ) از جمله مرحوم قزوینی هم در معرفی حافظ ، از القاب و صفاتی مشابه گلندام استفاده کرده ن !

آیا ممکنه شخصی بی دین و لاابالی و فاسد و عیاش باشه و از او با لقب شمس المله و الدین ( خورشید دین ) مخزن المعارف السبحانیه ( گنجینه ی معارف الهی ) یاد کنند ؟

در این باره گفتنی ها زیاده اما نمی خوام توی این پست ، بیشتر از این وقتتون رو بگیرم . انشاءالله وقتی در پستهای بعدی از زندگی حافظ بیشتر نوشتم و از نظرات و سخنان کسانی همچون استاد قوام الدین عبدالله و علامه میر شریف گرگانی و ... در مورد حافظ نحوه ی رفتار شون با او بنویسم ، جلوه های جالبتری از زندگیش براتون روشن خواهد شد ...

                                                             ... ادامه دارد

 

 

(( با عرض پوزش : به دلایلی منبع این مطالب رو در بخش پایانی به استحضارتون می رسونم ))

 

 

 


[+] فرهنگ. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


عید بزرگ مبعث بر شما مبارک

                                         

                                                

      


[+] فرهنگ. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


حافظ کیست ؟ ( 1 )

.......................................

 

شما اهل مطالعه هستید ؟

کتاب دوست دارید ؟

شعر رو چی ؟ شعر دوست هستید ؟

کتاب شعر دارید ؟ چند تا ؟

اصلا توی خونه تون کتاب دارید ؟

ما چه اهل مطالعه باشیم ، چه نباشیم

چه دوستدار شعر باشیم چه نباشیم

چه کتابخونه ی شخصی داشته باشیم و چه نداشته باشیم

در هر سطحی از سواد و موقعیت اقتصادی و اجتماعی باشیم

با هر درجه از ایمان دینی

مطمئنم یه چیزی بین همه مون ( یا اکثرمون ) مشترکه ، و اون هم اینه که توی خونه هامون یه نسخه از دیوان حافظ رو داریم .مگه نه ؟ 

حتی بعضی هامون یه دونه ش رو اختصاصی برای خودمون داریم که همدم دلتنگی ها و مونس تنهایی هامونه ، رازدار امین رازهای مگوی ماست و گاهی هم مشاور و منجی ما ار تردید ها و مبشر ما در نومیدی هاست !

به قول بعضی ها : توی طاقچه ی هر خونه ، کنار قرآن و مفاتیح ، دیوان حافظ هم هست .

نمی دونم شما هم مثل منید یا نه ، ولی من اونقدر برای حافظ و دیوانش حرمت قائلم که هر از گاهی که بخوام به دیوانش تفألی بزنم ، قبلش وضو می گیرم . هر چند قد و قواره ی روحم خیلی کوتاه تر از اونه که بتونم از دیوان خواجه درک معنا کنم ولی با اینحال ، باهاش حس خاص و خوبی دارم .

 

                          

 

چند روز پیش توسط یکی از عزیزانم از مطلب تلخ و سنگینی مطلع شدم . یه بنده ی خدا توی وبلاگش ، به حافظ ، نسبتهای وحشتناک فاسد ، بی دین  داده بود ، و ادعا کرده بود که اهل فن !!! حافظ رو فردی لاابالی ، کثیف و اباحی مشرب می دونند !

راستش تصمیم داشتم برم سراغش ( البته سراغ وبلاگش ) و بهش اعتراض کنم و دلایل نادرست بودن نظرش رو ( در حد درک و معلومات اندک خودم ) براش بنویسم اما بعد تصمیمم عوض شد ، آخه وقتی پستهای مختلف وبلاگش رو دیدم متوجه شدم که نویسنده ش در مواردی نظرات اشتباهی داره اما آد میه که اهل تفکره ( صرف نظر از نتایج بعضا غلط ) و به مسائل سطحی و سرسری نگاه نمی کنه و حد اقل به خودش زحمت تحلیل و بررسی موضوعات رو می ده ، و این چیزیه که از نظر من ، فی نفسه با ارزشه وبه این ویژگی افراد ، احترام می ذارم ( هر چند با نظرشون موافق نباشم ) و از طرف دیگه ،ایشون در مورد فساد و بی دینی حافظ هیچ دلیلی ارائه نکرده بود و من هنوز نمی دونم مبنای این اعتقادشون بر چی استواره !؟

بنابراین براش کامنت گذاشتم  و تقاضا کردم که دلایلش رو برام بنویسه ( امیدوارم بنویسه ) تا بتونم منصفانه تر و موثرتر باهاش بحث کنم .

اما به موازات این کار ، فکر کردم خوبه که توی مینو هم به این موضوع بپردازم . یادم افتاد که حدودا 15 – 16 سال پیش کتابی از استاد مطهری به دستم رسید با عنوان (( عرفان حافظ )) که به نحو مجمل اما جامع به همین مساله پرداخته بودند و برای من خواندنی و بسیار مفید بود ، لذا تصمیم گرفتم با بهره گیری از بیانات ایشون ، به اختصار ، طی چند پست متوالی در این خصوص بحث کنیم . انشاء الله در پست های آینده ( با فاصله ی زمانی کوتاه )  قدم به قدم و منصفانه و مستدل بررسی خواهیم کرد که حقیقتا :

 

(( حافظ کیست ؟ ))

 

                                                                                ... ادامه دارد

 


[+] فرهنگ. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


نخستین نماز ابوذر

 

نخستین نماز ابوذر

.........................

و بت !

این چیست ؟

شبی که قبیله برای زیارت " منات "  - بت غفار - رفته بود و شور و شعف و جوش و خروش دعا و پرستش و نذر و نیاز و التماس باران ، برای نجات از قحطی و خشکسالی که غفار را به مرگ تهدید می کرد

وی

در عمق یقینش

شعله ی مقدس شکی را احساس می کرد

واین شعله ی خرد را به نسیم اندیشه ها و تأمل های عمیق و پیوسته اش ، برافروخته تر می ساخت

تا در سکوت اسرار آمیزی که پس از خفتن قبیله در پیرامون " منات " ، بر صحرا و شب و آسمان خیمه زد

آهسته برخاست 

سنگی برگرفت

با تردید و نوسانی میان شک و یقین پیش رفت  

لحظاتی در چشمهای معبود زمان خویش خیره ماند

جز دو چشم بی نگاه ، هیچ نیافت

سنگ را با تمام خشم نفرتش ، بر این معبودی که جهل و جور تراشیده بودند ، زد

صدای خوردن سنگی بر سنگی ...

و دیگر هیچ !

باز گشت

در نجاتی به سوی مطلق

رهایی ناگهانی از زنجیر ها و قید و بند ها که گویی قرن ها بر جانش بسته بودند

ناگهان احساس کرد که گویی از یک چاه عمیق و غار تنگ و تاریکی که از آغاز خلقت در آن زندانی بوده است ، تنها و مجهول ، به در آمده است

به صحرا نگریست ، پهنه ای بی کرانه  

به افق ها ، دور و گسترده

و آسمان !

پر شکوه ، زیبا ، عمیق و اسرار آمیز ...

گویی برای نخستین بار است که اینها را می بیند و می تواند ببیند

از ایمان و یقین به رهایی رسیده بود و به خلأ !

و اکنون اندک اندک به مرز تازه ای از ایمان و یقین ، اما روشن ! ... آنچه خود انتخاب می کند !

در زیر باران اندیشه که دمادم تند تر می شد و تند تر

احساس می کرد که در کویر تاریک و خشک و عطشناک درونش ، چشمه هایی سر باز می کنند

اینک !

" صدای پای آب "

و هر لحظه تند تر و تند تر

و بالا می آید و بالا تر

تمامی درونش را فرا می گیرد

از آن پر می شود

در التهاب دردناک و شوق انگیز یک تولد

تنها ! بر روی زمین

سایه ای تنها در کویر  

در شب  

در زیر آسمان سخنگوی بادیه

تمامی وجودش ، خطاب به " او " !

ناگهان به خاک افتاد !

سر به سجده !

بر زمین !

و صدای باز شدنِ بی تابِ عقده های کهن !

گریه !

و این ، نخستین نماز ابوذر بود

 

                                          (( یک بار دیگر ، ابوذر : شهید دکتر علی شریعتی ))  

 


[+] اندیشه !. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


مداد سفید کوچولو

این داستانک رو امروز توی یکی از ایمیل هام دیدم. حس عجیبی بهم داد  برای اولین بار بود که می دیدمش اما خیلی آشناست . با نگاه اول به دلم نشست . نمی دونم ، شاید یکی از تیکه های گمشده ی پازل روحم رو پیدا کرده م !؟

نویسنده ش هر کی که هست ، مطمئنم اینو با دلش نوشته ، و شاید برای دلش !

 

 

                    

 

 

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...

به جز مداد سفيد...

هيچ کس به او کار نمي داد...

همه مي گفتند:

تو به هيچ دردي نمي خوري...

يه شب که مداد رنگي ها توي سياهي کاغذ گم شده بودند...

مداد سفيد تا صبح کار کرد...

ماه کشيد...

مهتاب کشيد...

و اونقدر ستاره کشيد

که کوچیک وکوچیک و کوچیک تر شد...

 

 

                 

 

 

صبح ...

توي جعبه ي مداد رنگي...

جاي خالي او...

با هيچ رنگي پر نشد

 


[+] . نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


مهتاب

 

همه در چشمه ی مهتاب غم دل شویند

 

امشب ای مه ! تو هم از طالع من غمگینی

 

 


[+] دل نوشته ها. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


دفاعیات یک مارکسیست

خسرو گلسرخی

 یکی از چهره های شاخص و رهبران جریان چپ در ایران

چریک مبارز مارکسیست

در جلسه ی محاکمه ی خودش در دادگاه نظامی شاه

در سال 1352 

در دفاعیاتش ، سخنانی بسیار شنیدنی ( خواندنی ) و تحسین برانگیز بیان کرده

که شنیدن بخشی از اونها ، از زبان رهبر چریکهای مارکسیست !

بسیار حیرت انگیز ، و البته ! تأمل برانگیزه

.......................................................

متن کاملش رو می تونید در ادامه ی مطلب ملاحظه کنید

...............................................

 

       

 

گزیده ای از دفاعیات گلسرخی :

==================

_ ان‌الحياة عقيده و جهاد. سخنم را با گفته‌اي از مولاحسين شهيد بزرگ خلق‌هاي خاورميانه آغاز مي‌كنم....

_ من كه يك ماركسيست-لنينيست هستم براي نخستين بار عدالت اجتماعي را در مكتب اسلام جستم و آنگاه به سوسياليسم رسيدم ...

_ آن‌چه را خلق‌ها تكرار كردند و مي‌كنند راه مولا حسين است...

_ در ايران ما با ترور افكار و عقايد روبرو هستيم ...

_ اصلاحات ارضي در ايران تنها كاري كه كرده راه‌گشايي براي مصرفي كردن جامعه و آب‌كردن اضافه توليد بنجل امپرياليسم است...

_ من به نفع خودم هيچي ندارم بگويم ...

_ من فقط به نفع خلقم حرف می زنم ...

_ هنگامي‌كه ماركس مي‌گويد: در يك جامعه طبقاتي ثروت در سويي انباشته مي‌شود و فقر و گرسنگي و فلاكت در سوئي ديگر در حاليكه مولد ثروت طبقه محروم است ؛ و مولا علي مي‌گويد؛ قصري برپا نمي‌شود مگر آن‌كه هزاران نفر فقير گردند؛ نزديكي‌هاي بسياري وجود دارد چنين است كه مي‌توان در اين تاريخ از مولا علي به عنوان نخستين سوسياليست جهان نام برد ...

_ زندگي مولاحسين نمودار زندگي كنوني ماست كه جان بر كف براي خلق های محروم ميهن خود در اين دادگاه محاكمه مي‌شويم ...

 

...............................................

خوشتر آن باشد که سر دلبران      گفته آيد در حديث ديگران

........................................

راستی !

کی واقعاً علی رو شناخته ؟

کی واقعاً حسین رو فهمیده ؟

کی واقعاً به راهشون ایمان داره ؟

کی واقعاً مسلمونه ؟

کی واقعاً شیعه س ؟

..............................................................

متن کامل دفاعیات گلسرخی رو ، در ادامه مطلب بخونید

............................................................................

 


[+] دنیای سیاست. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


... واسه ویرون شدن من

خیلی وقته مینو رو به روز نکرده م .خیلی وقته اینجا چیزی ننوشته م .

خیلی ها میگن : قصه ی خوب ، قصه ایه که اون  رو از روی دست زندگی رونویسی کنن .

نمی دونم، شاید قصه ی زندگی اونا جوری بوده که دوست دارن زندگیشون ، قصه بشه.اما من  ،آرزو می کنم کاش میشد قصه ها رو زندگی کرد ...

...........................

ببخشید  که من اینجوریم . آخه همیشه ، این! دلمه که بهم میگه کِِی بنویسم و   چی بنویسم ...

راستشو بخوای ، همینها رو هم ، خودش گفت بنویسم .

 

.................................................................................

 فکر می کردم

       تو رو دیدن

           یه تولد ، یه طلوعه ، تو غروب آشنایی

ندونستم که رسیدن !

                یه بهونه س

                        یه بهونه واسه لحظه ی جدایی ...

                                                          جدایی ...

                                                             جدایی ...

 

                                       

 

 

بی تو

غریب غربت

         آماده ی ش ک س ت ن م

با من بمون ...

               بمون ...

                     بمون ...

با من ! ، که عاشقت منم ...

                                  منم ...

ندونستم 

      نرسیده

           تو شروع قصه میری

آرزوی زندگی رو

           میری و ازم می گیری

ندونستم

          که رسیدن

              یه بهونه س واسه رفتن

                       واسه پرپر شدن تو

                          واسه ویرون شدن من

                              واسه ویرون شدن من

                                  واسه ویرون شدن من

 

 

 

             


[+] دل نوشته ها. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


من حسین خودم رو می خوام

نوشتن از حسین همیشه سخته

و برای من ! سخت تر

برام سخته چون نمی شناسمش

نمی دونم کیه

نمی دونم چیه

اما هر کی که هست و هر چی که هست مطمئنم حسین ! اونی نیست که میگن

چطور ممکنه (( حسین )) این ! باشه !؟

چطور ممکنه که حسین :

اونقدر حقیر باشه که

آرزوش یه جرعه آب باشه !؟

اونقدر خودخواه باشه که

پسر خودش رو بعد از دیگران به جنگ بفرسته !؟

اونقدر ضعیف باشه که

در لحظه ی مرگ بخاطر آب به قاتل خودش التماس کنه !؟

اونقدر کوته بین باشه که

همه ی غصه ش قد و بالا و چشم و بروی شهدا باشه !؟

اونقدر سطحی و نازل باشه که

هر بی سرو پایی بتونه به او ادعای عاشقی کنه !؟

این چه جور حسینیه که

دلیل عشق به او یه شال مشکیه و بهای عشقش یه بشقاب پلو

نه !!!

نه !!!

من این حسین رو دوست ندارم

حسینی که حاصل درس مکتبش چیزی نیست جز :

روشن کردن شمع توی روز روشن ...

افتخار به علم های آهنی 10 متری 200 کیلویی ...

نوید بهشت به زن روسپی بخاطر اشک حاصل از خاکستر اجاق ...

.............................

وای خدایا چقدر تلخه ... چقدر وحشتناکه

نه  !!!

بخدا قسم این حسین من نیست

من این حسین رو دوست ندارم

من حسین خودم رو می خوام

حسین فاطمه رو

حسین علی رو

حسین محمد رو

همون حسین که امروز مظلوم تر از دیروزه

من حسین عزت رو میخوام

حسین شکوه رو

حسین هیهات مناالذله رو

.......................

آیا کسی هست او را به من بشناساند ؟

 

 

 


[+] دل نوشته ها. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


ستاره ای بدرخشید و ...

 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ی ما را

انیس و مونس

شد

.....................................................

.....................................

...............

زادروز خجسته ی

فرشته ی عشق و امید

مبارک باد

 

 

پرورگارا

نعمت بزرگ آفرینش او را

تا ابد سپاسگزارم

 


[+] . نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


اگر نبودیم ...

        

من ! نه ... حسین بود که گفت :

____________________

 

ای وای ...

اگر

چونان فر شتگان

لذت رنج را از ما دریغ می داشتی !

و توبای ( طوبای ) بهشت

نقش تیر شکسته و دل خون چکان را

از ما

بر سینه به یادگار نمی داشت !

و این کوره راه آتشین

از بهشت

ما را به هر جهنمی که می خواستیم نمی رساند !

ای وای ...

اگر تیغ نبود !

و تاج خار

گیسوهامان را با خون آذین نمی بست !

ای وای ...

اگر چون مرده ها

مرده بودیم !

و چون آنانی که نیامدند و نمی آیند و نخواهند آمد ...

از نعمت هزار مرگ محروم می شدیم !

ای وای ...

اگر نبودیم !

 

                                      ((  حسین پناهی   ))

...................................................................................

 


[+] شعر. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


صدایت می کنم ...

 

 

اگر دستم رسد روزی به دامانت

کنم جان را به قربانت

ولی

بی لطف و احسانت !؟

                               چگونه !؟

شوم ناخوانده مهمانت !؟

                               چگونه !؟

تو معبود منی

بگذار بار از دل بگیرم

پناهم ده

که بر سقف حرم منزل بگیرم

تو دریایی

             و من

                     تنها غریق مانده در باران

تو ! فانوس رهم شو

                          تا

                            ره ساحل بگیرم

در این بازار بی مهری

به دیدار تو ! شادم

تو ! شادم کن

که سوز غم برآمد از نهادم

تو می گفتی :

(( صدایم کن ز سوز سینه هر شب ))

صدایت می زنم هر شب

                                اما

                                    رسی آیا به دادم ؟

کمک کن

تا ابد

تنها به تو

عاشق بمانم

به کوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم

 

..........................................

............................

............

 

خدایا !

نذار دیر بشه

 


[+] شعر. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


وای اگر گریه نبود ...

 

پاکستانی ها یه ضرب المثل دارن که میگه :

...........................

 

اگر گریه نبود قلبها از بین می رفتند

 

...........................

 

گمونم همین کافی باشه .

مگه از قدیم نگفتن که :

در خانه اگر کس است یک حرف بس است !

 

 


[+] اندیشه !. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


هنر نزد ایرانیان است و بس !

 

ما همه ایرانیان  ملت آزاده ایم

دانش و فرهنگ را  ما به جهان داده ایم

مینو

 


[+] میهن با شکوه من. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


عقل ... کوزه ... و ...

 

. . . و او گفت :

پروردگارت سه نعمت بر آدم عرضه داشت تا یکی را برگزیند ...

دین ... حیا ... عقل

و آدم

عقل را برگزید

دین و حیا گفتند :

هر جا عقل باشد ما نیز خواهیم بود

 

 

 

خودمونیم ...

آدم ... واقعا ! عقل داشت ؟

اگه داشت ... پس چرا دین کنارش نبود ؟

اگه دین کنارش بود ... پس چرا فریب شیطون رو خورد ؟

اگه وجود عقل و دین مانع فریب شیطون ( و ... گناه ) نمیشه ...

     پس فایده ی این عقل و دین ... ؟

اگه ...

پس چرا ...

اگه ...

پس چرا ...

اگه ...

پس چرا ...

..............................

با این اوضاع ... ما با این عقل و دینمون چیکار کنیم ؟

یاد قدیما بخیر ...

توی هر خونه چند تا کوزه ! بود

اما اینروزا دیگه ...

...

من میگم

ما امروز خیلی بیشتر از قدیم کوزه لازم داریم

البته خالی !

واسه پر کردنشون خیلی چیزا رو داریم

تو اینطور فکر نمی کنی ؟

 

 


[+] اندیشه !. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


تندیس صدق

                                  

                                    سالروز شهادت صادق آل محمد

                                حضرت ابی عبدالله جعفربن محمد (ع)

                                   بر همه جهان آفرینش تسلیت باد

                                                                    

 

می خواستم پست جدید مینو به مناسبت شهادت صادق آل محمد ( صلوات الله علیهم اجمعین ) باشه . دیدم بهترین مطلب ! فرمایشات خود این بزرگواره . رفتم سراغ کتابهای مرحوم پدرم . دست بردم و بدون انتخاب ! یک جلد از کتاب اصول کافی رو برداشتم و وقتی باز کردم صفحه ای اومد که این دو حدیث شریف رو از امام جعفر صادق ( ع ) نقل کرده بود . با خودم گفتم شاید !!! حکمتی بوده که این جلد و این صفحه و این احادیث به روم باز شده . بنابراین اصرار دارم همینها رو درج کنم . التماس دعا

 

از فرمایشات امام صادق ( ع ) :

........................................

((  در ضمن آنچه خدای عز و جل به موسی بن عمران وحی کرداین بود که :

ای موسی بن عمران ! مخلوقی که بیش از بنده ی مومن دوست داشته باشم نیافریدم . من اورا به آنچه که خیر اوست مبتلا می کنم و به آنچه برایش خیر است عافیت می دهم . . . و من به آنچه بنده ام را اصلاح کند آگاه ترم ! .

پس باید بر بلایم صبر کند و نعمتهایم را شکر نماید و به قضایم راضی باشد تا او را نزد خود در زمره ی صدیقین بنویسم زمانی که به رضای من عمل کند و امرم را اطاعت نماید . ))

((  در شگفتم از مرد مسلمان که خدای عز و جل برای او سرنوشتی مقدر نکند مگر آنکه خیر او باشد ! اگر بدنش را با قیچی ها ببرند خیر اوست و اگر مالک شرق و غرب عالم شود نیز خیر اوست  ))

 

                                                                                   ( اصول کافی – جلد 3 – صفحه 102 )

!!! قابل توجه خودم !!!

 


[+] . نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


عصاره های اندیشه

ضرب المثل ها در حقیقت حاصل قرنها تجربه ی ملت هاست که متناسب با ارزشها و دغدغه ها و آرزوهاشون در قالب عباراتی کوتاه اما نغز ! سینه به سینه به نسل های بعد رسیده تا مبادا رنج آزمودن دوباره ی آزموده رو  متحمل بشن .

نمی خوام پرچونگی کنم اما نکته ای که نمی تونم از گفتنش صرف نظر کنم اینه که وقتی به مجموعه ی ضرب المثلهای ملل مختلف جهان نگاه می کنیم در یه مقایسه ی گذرا این حقیقت به روشنی رخ نمایی میکنه که : انسانها در سراسر جهان پیر ما و در طول تاریخ و با فرهنگهای گوناگون  در خیلی از موضوعات مثل : ارزش قناعت  صبر و بردباری  دانایی  صداقت  دوراندیشی و ... به نتایج واحد ! رسیده ن  و این موجب شده که بسیاری از ضرب المثل های ملل مختلف! مشابه همدیگه ! ( و گاهی به ظاهر ترجمه ی همدیگه ) باشن .

به نظر تو علتش چی میتونه باشه ؟

مطلق ( نه نسبی ) بودن ارزشها ؟

یا وحدت فطرت انسانها ؟

یا ... ؟

...........................................

بگذریم .

حالا به من اجازه میدی که با جرعه ای از این عصاره های اندیشه ازت پذیرایی کنم ؟

 

هند :      ابری که رعد و برق زیاد دارد کمتر می بارد

انگلیس :  خوبی روز را در عصر و زیبایی زن را در صبح بستایید

روسیه :   عاقلان علت رو جستجو میکنند ولی جاهلان قضاوت می کنند

آلمان :     بسیاری از مردم زنبور دارند و موم می خرند

فرانسه :  خوشبختی  دوستان ما را زیاد می کند و همینکه بدبختی آمد آنان

             را می آزماید         

آلمان :     معایب دیگران معلم های خوبی هستند

انگلیس :  کسی که تخم مرغ می خواهد باید صدای قدقد مرغ را تحمل کند

اسکاتلند  اگر دست کوتاه است گناه دندان چیست ؟

یونان :     اگر توانگر هستی از مالت ببخش و اگر توانگر نیستی از قلبت    

             ببخش  

چین :      انسان موفق لا قید نیست و انسان لا قید موفق نیست

عربی :    خداوند مهلت می دهد اما از خاطر نمی برد

فرانسه    ازدواج زودش ! اشتباه بزرگی است و دیرش ! اشتباه بزرگتر

چین :      روزگار همه ی در ها را به روی بردباری می گشاید

ژاپن :      با موی زن می شود یک فیل را بست 

 

 


[+] فرهنگ. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


فقط ! بخاطر تو

 

می دونی که

فقط !فقط ! فقط !

بخاطر

 تو

 

 

 

 


[+] تلنگری به خود !. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


هر چه کنی ...

تقدیم به آن (( از جان عزیز تر ))

که به تازگی تصمیمهای مهمی گرفته

……………………………………………………

 

                       مینو

 

هر چه کنی بکن . مکن !

               koni     bekon    Makon        

ترک   من   ای  نگار  من 

                         

 

هر چه  بری  ببر     مبر !

                 bari    bebar     Mabar

سنگدلی   به   کار    من

 

                           

هر چه  بری   ببر     مبر !

                 bori     bebor      Mabor

رشته ی   الفت        مرا

 

                           

هر چه کنی بکن   مکن !

                kani    bekan     makan

خانه ی     اختیار      من

 

                           

هر چه  روی  برو    مرو !

                  ravi    

راه     خلاف      دوستی

 

                             

هر چه  زنی بزن   مزن !

                        

طعنه  به   روزگار      من

 

 


[+] شعر. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


تفال !

زادروز فرخنده ی نور دیده ی پیامبر(ص) حضرت امام حسن مجتبی ( ع ) بر شما خجسته باد

.........................................................................................................

 

17 مهر / 15 رمضان

.............................

چند دقیقه پیش تفالی زدم به دیوان پیر روشن بین لسان الغیب حضرت حافظ . گرچه شاید در نگاه اول پیام  غزل کاملا روشن به نظر برسه اما از اونجا که :

اولا –  مفهوم شعر خواجه به تناسب ژرفای نگاه و بلندای افق دید او  عمیق و پر معناست. و

ثانیا – من به دلایل متعدد برام خیلی خیلی مهمه ! که حتی الامکان از همه ی ظرائف و نکات ریزکلام این پیر عارف ( خطاب به خودم ) مطلع و پیامش رو دریافت کنم .

بنابراین از تو دوست عزیزم خواهش میکنم برداشت و تفسیر و تاویل خودت از این غزل رو برام بنویسی (مخصوصا در مورد کلمات و عبارتهایی که با رنگ متفاوت مشخص کرده م ) .

مگه قرار نیست ما آینه ی همدیگه باشیم ؟ پس :

لطفا بی پرده به من بگو به نظر تو مراد خواجه از این کلمات و عبارات چی بوده !

انشاءالله که ب عنایت خدا و کمک تو بتونم براشت و تفسیر شخصی خودم ( از این غزل ) رو تصحیح یا تکمیل کنم و به نصیحت این عارف وارسته عمل کنم . انشاءالله

هرگز این لطفت رو فراموش نخواهم کرد .

 

ای که دائم به  خویش  مغروری            گر تو را عشق نیست معذوری

گرد   دیوانگان    عشق     مگرد            که به  عقل  عقیله  مشهوری

مستی عشق نیست در سر تو             رو  که  تو  مست   آب انگوری

روی  زرد   است  و   آه  دردآلود            عاشقان   را   گواه     رنجوری

مهر   آن   ماه    بایدت     ورزید             گر چه  چون  آفتاب  مشهوری

نبود    باغ    خلد    را      رونق             بی   می راوق  و    لب حوری

بگذر از  ننگ  و نام  خود   حافظ             ساغر  می  طلب که مخموری 

.....................................................

 

چشم انتظار نوشته هاتم !!! 

 

 


[+] دل نوشته ها. نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


تولدت مبارک

                   

سلام

یک سال پیش بود که نوشتم : سلام  .

اولین پست مینو بود  : (( اولین سلام ))  .

یک سال پیش بود ...

حوصله ی دلم از ملو لی روحم سر رفته بود ...

از خونه ی وجودم زدم بیرون ...

توی کوچه پس کوچه های وب سرگردون شدم ...

بی هدف می گشتم ...

می گشتم ! اما نه برای جستن ...

می رفتم ! اما نه برای رسیدن ...

به قول بنده خدایی : می رفتم تا نرسم !

خوب می دونستم که اینجور وقتها فقط ! رفتنه که آرومم می کنه

رسیدن ! یعنی توقف !

و توی اینجور سرگردونی ها هر جا ! که توقف کنم باز خودمو جلوی در خونه ی وجود خودم می بینم

نمی دونم چی شد که تو همون لحظات یهو به دلم افتاد یه وبلاگ درست کنم و وبلاگ نویسی کنم .

من که تا اون لحظه حتی اهل وبلاگخونی هم نبودم حالا ناگهانی ( بدون اینکه بدونم چرا ) مصمم به وبلاگ نویسی شده بودم .

خیلی عجیب بود ! یه تصمیم آنی ( بدون ذره ای پیشینه و سابقه ی فکری ) تا این حد برام جدی باشه که اینجور مصمم و با انگیزه ی قوی پیگیر اجراش باشم . و جالبتر اینه که من حتی الفبای اینکار رو هم بلد نبودم ( هرچند همین حالا هم بلد نیستم ) ...

... و مینو متولد شد

 

                                        

 

اصلا فکر نمی کردم نوزاد این تولد بی مقدمه ! از همون لحظه ی اول اینقدر برام عزیز و دوست داشتنی باشه ...

انتخاب اسمش هم تصادفی نبود . این اسم ویژگیهایی داشت که برام مهم هستن :

یه اسم فارسی ! نه عربی نه انگلیسی نه ...

یه اسم کوتاه و یک بخشی

اسمی که نوشتنش ساده ست و هیچ صدای ترکیبی ( sh – ch … ) نداره .

اسمی که معنای زیبا و دلنشین و امید بخشی داره : بهشت

ببخشید ...

می دونم ... الآن داری میگی :

خاله سوسکه به دخترش میگه فدای ساق بلورینت بشم ...

از همه ی اینها گذشته یه نکته ی دیگه که برای من خیلی با ارزش و شیرین بود ( و هست )

اینه که تولد مینو مقارن شد با لحظه ی اعلام رویت هلال رمضان و مژده ی آغاز بهار قرآن .

من همون موقع این تقارن رازآلود و زیبا رو به فال نیک گرفتم و توی پست یه تولد ... ثبتش کردم

 

        

 

بعد ها برام روشن شد که این اتفاقات ( وبگردی – تصمیم ناگهانی -... – تولد مینو ) و تقارن زمانی با آغاز ماه رحمت پروردگار هرگز تصادفی نبوده !

اینو زمانی فهمیدم که دست کرامت الهی بزرگترین نعمت زندگی منو از روزنه ی مینو به من عطا کرد .

نعمت بزرگی ! که وجود و حضور خودش ! گنجینه ای از نعمتها رو به من می بخشه :

آرامش قلب 

پرتو معرفت 

استشمام عطر ایمان

فراموشی غمها 

نشاط و انرژی

... و امید

                                                  پروردگار یکتای من !

                                     سپاس  سپاس  سپاس

( منو ببخشید که مجبورم سربسته حرف بزنم و نمی تونم بیشتر از این توضیح بدم )

این عنایت بزرگ پروردگارم  باعث شده که مینو حقیقتا برام تداعی کننده و مصداق کوچکی از مینو ی آسمانی( بهشت )  بشه و ماه رمضان ! بیش از گذشته برام شیرین و دوست داشتنی باشه  

 

                 

 

فرا رسیدن

 بهار قرآن ... ماه رحمت ... ماه دعا ... ماه ضیافت الهی

بر شما میمانان عزیز خداوند مبارک باد

 

دلم می خواست از رمضان هم بگم ... اما ...

اما نمیشه... در واقع من ! نمی تونم... لا اقل الآن نمی تونم

انشاء الله تا پست بعد ...

خیلی به دعا هاتون نیاز دارم ... خیلی ... خیلی

تو رو خدا 

توی این ماه بزرگ ماه رحمت ماه استجابت دعا ما رو هم دعا کنید ....

غروبها سحر ها  وقت نماز و مناجاتتون ما رو فراموش نکنید ...

التماس دعا

 


[+] . نوشته شده توسط ساسان در تاريخ  و ساعت|


عقرب عاشق

                              

 

شاید بشناسیش .

 حسین رو میگم . حسین پناهی . تا وقتی زنده بود گمنام بود

شاعری که خیلی از شعراش چاپ نشده بود ...

نویسند ای که مطرح نشد ...

کارگردانی که کسی براش هورا نکشید ...

بچه ی یکی از روستا های دور افتاده ی کهگیلویه و بویر احمد ...

بازیگر نقشهای حاشیه ای ...

اما بر خلاف نقشهاش  نگاه خودش مجذوب متن زندگی بود .

نگاهش به همه چیز عمیق بود و لطیف بیانش میکرد

هیچوقت زرق و برق شهر ( اونهم پایتخت ! ) جادوی دوربین و بازیگری و صحنه و تلویزیون باعث نشد این روستا زاده ی رنج کشیده و فکور ذره ای از اصل و ریشه ش غافل بشه

باعث نشد رنجها و آرزوهای جغرافیای کودکیش خودش رو فراموش کنه

رد رنج و بوی درد و عمق نگاهش رو توی همه ی نوشته ها و فیلمنامه ها و نمایشنامه ها و شعر هاش میشه دید

خودش میگفت من نمی تونم راحت حرف بزنم حرف زدن برام مشکله  من حرفهام رو مینویسم .

و چه زیبا مینوشت

نمی دونم یادت هست یا نه . سریال همسایه ها . شبکه ی سوم . نقش سروش رو بازی میکرد ... یادتونه توی یکی از دیالوگهاش گفت :

دم به کله می کوبد

و شقیقه اش دو شقه می شود

بی آنکه بداند

حلقه ی آتش را خواب دیده است